درآمدى بر پيشگيرى از اعتياد با رويكرد اسلامى - پسنديده، عباس - الصفحة ٩٩ - يك بىمعنايى، عامل نارضايتى
زندگى فراهم باشد. علّت نارضايتى و سرد شدن زندگى، «ناكامى در رفاه» نيست. زندگى ساده و حتّى سخت را مىتوان دوست داشت و راضى بود، به شرط آنكه معناى زندگى را درك كرده باشيم. آنچه موجب بنبست و نااميدى در زندگى مىشود، «ناكامى در معناطلبى» است.
به بيان ديگر، همان گونه كه انسان، هم داراى «جسم» است هم «جان»، زندگى نيز داراى دو بخش است: «مواد» زندگى و «معنا» ي زندگى. به نظر شما ناكامى در كدام يك از اين دو بُعد، خسارتبار است؟ ناكامى در مواد زندگى يا ناكامى در معناى زندگى؟ مواد زندگى، تغييرپذير و نابودشدنى هستند؛ امّا معناى زندگى، جاودانه، پايدار و فناناپذير است؛ همان گونه كه روح انسان، فناناپذير است. امكان دارد كه روح، از جهانى به جهان ديگر انتقال يابد؛ امّا نابود نمىشود. به ميزان اهميتى كه بُعد دوم زندگى دارد، كاميابى يا ناكامى در آن نيز اهميت مىيابد و تفاوت آن با بُعد اوّل زندگى، مشخّص مىشود.
رابرت الياس نجمى، جوان بيست و دو سالهاى است كه با وجود فراهم بودن تمام امكانات يك زندگى مرفّه، به ناگاه، دچار بحران معناى زندگى مىشود. اگر رفاه، ستون فقرات خوشبختى است، پس چرا او دچار نااميدى و سرگشتگى شده است؟ او خود مىگويد:
بيست و دو سال داشتم و همان مسيرى را در زندگى دنبال كرده بودم كه اجتماع براى رسيدن به خوشبختى ديكته مىكند. از دانشگاه، فارغ التحصيل شده بودم و در مقام مهندس شيمى در شركتى كار مىكردم و درآمد بالايى داشتم. چه چيز ديگرى مىخواستم؟ تمامى اجزاى خوشبختى را در اختيار داشتم؛ ماشين، ضبط صوت، آپارتمان لوكس، يكى دو دوستِ ... خوب. ديگر چه چيز مىتوانى بخواهى اى مرد جوان؟!
امّا در زندگى هرگز تا به حال، آن اندازه، احساس تيرهروزى نكرده بودم. در اوّلين سال فارغ التحصيلى، در همان زمانى كه در مقام مهندس شيمى در يك كمپانى كار مىكردم، گرفتار بحران هويت و ارزشهاى زندگى شدم. هرچند تمام كارهايى را كه جامعه براى