درآمدى بر پيشگيرى از اعتياد با رويكرد اسلامى - پسنديده، عباس - الصفحة ١٠٠ - فقدان معنا
خوشبخت شدن، ديكته مىكند، انجام داده بودم، امّا هيچ دليلى براى ادامه زندگى نمىيافتم. نمىدانستم چرا زندهام و چرا زنده بودنم مىتواند مهم باشد. زندگى، هيچ معنايى برايم نداشت. اين بحران شك و پريشانى، كمكم به تمامى جنبههاى زندگىام كشيده شد.
با خود فكر مىكردم، آيا به راستى زندگى كاملًا نسبى است؟ آيا همهاش همين است؟ پنجاه- هشتاد سالى از خوشىها و ناخوشىهاى زودگذر [استفاده كردن]، كار كردن، خوابيدن، خوردن، لذّت بردن از خوشىهاى زمينى و همين، و بعد انگار نه انگار كه روزى زنده بودهاى؟! اگر چنين است پس اصلًا چرا بايد زندگى كرد؟ چرا خودكشى نكرد و به همه اينها خاتمه نداد؟ چرا بايد براى زندگى بىهدف، تلاش بيهوده كرد؟ چرا بايد خوب بود؟ چرا بايد به فكر سلامتى بود؟ اگر قرار باشد كه دير يا زود همه چيز با رود زندگى شسته و برده شود، اصلًا چرا بايد تلاش كرد؟ هرچه مىگذشت، همه چيز بيشتر غير قابل تحمّل مىشد و مرا به اين نتيجه مىرساند كه زندگى به راستى، ارزش زيستن ندارد.[١]
اين، نشاندهنده نقش مؤثّر معنا در نشاط و شادابى زندگى است. آلپورت مىگويد:
امروزه در اروپا روانشناسان و روانپزشكان، آشكارا از فرويد (كه ناكامى جنسى را علّت ناراحتىهاى روانى مىداند)، روى برگرداندهاند و به «هستى درمانى» روى آوردهاند كه مكتب «معنا درمانى» يكى از آنهاست.[٢]
دو. ابعاد معنا
مسئله معنا چند حالت پيدا مىكند كه در ادامه به بررسى آنها مىپردازيم:
فقدان معنا
اين حالت، مخصوص كسانى است كه از آغاز، معنايى براى حيات نمىيابند و زندگى را
[١]. روانشناسى شادى، ص ١٣.
[٢]. انسان در جستجوى معنا، ص ٤.