پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٨ - داستان جاسوسى حاطِب و ساره
وسوسه شيطانى شد و آن اينكه ممكن است مشركان مكّه مزاحم خانواده بىسرپرست او در مكّه شوند، و او مىخواست خدمتى به آنان كند تا نسبت به آنان مزاحمت ننمايند! زنى را به نام ساره كه از اهل مكّه بود و به مدينه آمد و مىخواست باز گردد ديد و گفت: «من نامهاى مىنويسم، آن را به اهل مكّه برسان»، و ده دينار- و به گفته بعضى ده درهم-، نيز به او داد و در نامه چنين نوشته بود: «رسول خدا صلى الله عليه و آله قصد دارد به سوى شما آيد، آماده دفاع باشيد!»
پيامبر صلى الله عليه و آله از اين جاسوسى زشت آگاه شد- گفته مىشود كه جبرئيل امين اين ماجرا را به آن حضرت اطلاع داد- بلافاصله على عليه السلام و عمّار و زبير و طلحه و مقداد و ابومرثه را دستور داد كه سوار بر مركب شوند، به سوى مكّه حركت كنند و فرمود در يكى از منزلگاه ها به زنى مىرسيد كه حامل نامهاى از حاطب به مشركين مكّه است (نامه را از او بگيريد).
آنها حركت كردند و در همان مكان كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرموده بود به او رسيدند، او سوگندياد كرد كه هيچ نامهاى نزد او نيست! اثاث سفر او را به دقّت تفتيش كردند و چيزى نيافتند، همگى تصميم به بازگشت گرفتند جز على عليه السلام كه فرمود: «نه پيامبر صلى الله عليه و آله دروغ گفته، و نه ما دروغ مىگوييم»، شمشير را كشيد و فرمود: «نامه را بيرون بياور و الّا گردنت را مىزنم!» ساره ترسيد و نامه را كه در ميان گيسوانش پنهان كرده بود بيرون آورد، آنها نامه را به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند و حضرت به سراغ حاطب فرستاد، فرمود: «مىدانى اين نامه از كيست؟» عرض كرد: «بلى»، فرمود: «چه چيز موجب شد به اين كار اقدام كنى؟!»
او عذرى را كه در بالا گفتيم مطرح كرد، پيامبر صلى الله عليه و آله- طبق مصالحى- عذرش را پذيرفت، ولى عمر برخاست و گفت: «اى رسول خدا اجازه بده گردن اين منافق (جاسوس) را بزنم!» پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «او از مجاهدان بدر است و خداوند نظر خاصّى به آنها دارد.»
آيات آغاز سوره «ممتحنه» نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه از تكرار اين گونه