منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٩٦
در صورت نخست، ناخود آگاه به وجود موجودى اعتراف كرديم كه علت است و معلول نيست، غنى است و فقير نيست، وجود آن از خود است و از جايى كسب نكرده است. چنين موجودى همان خدا است كه مطلوب خداشناسان مى باشد و در اصطلاح به آن واجب الوجود مى گويند.
در صورت دوم كه وجودش از خودش نيست، به حكم مقدمات پيش كه هر پديده ممكن در تحقق خود نياز به علتى دارد، بايد علتى باشد كه به آن هستى ببخشد. اكنون از آن موجود دوم (علت) سؤال مى كنيم كه آيا وجود آن از خودش است و به اصطلاح واجب الوجود است؟ در اين صورت به موجودى اعتراف كرديم كه در مكتب الهى به آن خدا مى گويند و اگر موجود دوم بسان موجود اول باشد; يعنى وجود از خود نداشته باشد و لباس هستى را از ديگرى گرفته باشد در اين صورت سؤال را به ديگرى (سومى) منتقل نموده و بسان موجود دوم درباره آن سؤال مى كنيم و ... در اين صورت يكى از دو راه را بايد برگزيد.
١. يا اين سلسله در نقطه اى متوقف مى گردد و به موجودى مى رسد كه فقط علت است، معلول نيست و هستى از خود دارد نه از ديگرى. در اين صورت مطلوب خداشناسان ثابت مى گردد.
٢. يا اين كه اين سلسله از علل و معاليل در نقطه اى متوقف نمى گردد و به همين ترتيب پيش مى رود و جهان را يك سلسله علت ها و معلول هاى بى نهايت كه هر كدام هستى را از ديگرى گرفته است، تشكيل مى دهد و هرگز به موجودى كه واجب الوجود است نمى رسد، در اين صورت تسلسل لازم مى آيد كه با براهين محكم، بى پايگى آن ثابت شده است و اگر اين سلسله مثلاً تا ده درجه برود آن گاه موجود دهمى، هستى را از اولى گرفته باشد، اين همان دور است كه بطلان آن نيز نياز به بيان ندارد.