منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٧٤
حدوث گرفته است، در حالى كه غروب و طلوع از نظر دلالت برحدوث با هم يك سان مى باشند.
ثانياً: اگر آنان اجرام سماوى را خداى واجب الوجود مى انديشيدند، كه سلسله موجودات بايد به او منتهى شود، قطعاً حدوث با ساحت قدس او سازگار نبوده است. او به حكم اين كه علت العلل مى باشد، ازلى و ابدى است، ولى قوم ابراهيم اين اجرام را مخلوق خدا دانسته و تصور مى كردند كه تربيت و پرورشِ حوادث ارضى و پديده هاى زمينى به آن ها تفويض شده است. در چنين مربى نه حدوث مضر است و نه ابدى و ازلى بودن شرط است. بنابر اين، طرح مسئله حدوث و نبودن ازليت و ابديت، ارتباطى به برهان ابراهيم در برابر قوم او ندارد.
٢. اگر حركت دليل حدوث است، دليل امكان نيز مى باشد، به گواه اين كه هر حادثى ممكن است و هر ممكن از نظر وجود مى بايد به موجودى منتهى گردد كه او پيراسته از امكان بوده و وجود او مربوط به خود او و به اصطلاح «واجب الوجود» باشد.
اشكال اين استدلال نيز روشن است، زيرا هرگز قوم ابراهيم ستاره و ماه و خورشيد را خداى بزرگ و خالق جهان نمى دانستند تا امكان او دليل بر بطلان عقيده آنان باشد.
٣. مرحوم صدر المتألهين استدلال ابراهيم را مربوط به اثبات صانع دانسته است و بسان دانشمندان طبيعى[١] كه از طريق حركت در جهان پى به
[١] دانشمندان علوم طبيعى به تناسب علم خويش كه در باب خواص اجسام بحث مى كنند، از وجود حركت بر وجود خدا استدلال مى كنند و مى گويند: حركت در جهان محركى لازم دارد كه سرانجام بايد به محرك غير متحركى منتهى گردد تا اشكال دور و تسلسل پيش نيايد. حكيم سبزوارى مى گويد: ثمّ الطبيعى طريق الحركة يأخذ للحقّ سبيلاً سلكة
(شرح منظومه، ص ١٤٢).