منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٤٢
وجود علت، آن ها را به سمت هستى مى كشد، هم چنان كه نبود علت، آن ها را به سوى نيستى مى راند.
بنابر اين، در خود شىء و ذات پديده، منهاى علت وجود و يا علت عدم، نه وجودى نهفته است و نه عدمى، بلكه اين جاذبه و وضعِ خارج است كه آن را به يكى از دو طرف سوق مى دهد. اگر هستى بخشى در كار باشد و موجود غنى در كنار آن قرار گيرد، قهراً به سمت وجود كشيده مى شود و اگر با نبود علت روبرو گردد، قطعاً به سمت عدم جذب خواهد شد.
البته در مسئله بود و نبود پديده، اين تفاوت است كه براى ظهورِ وجود يك پديده، علتى لازم است كه تحت شرايطى به آن هستى ببخشد، ولى براى نيستى پديده، هيچ نوع فعل و انفعالى لازم نيست، بلكه نبودن علت، در فقدان پديده كافى مى باشد. پديده هاى امروز كه قرن ها در زير پرده ظلمت قرار داشته اند نه به خاطر اين بوده كه بالذات خواهان چنين نيستى بودند، زيرا اگر چنين بودند هيچ گاه جامه وجود بر تن نمى كردند، بلكه به خاطر اين بود كه مقتضى براى وجود آن ها موجود نبود، و نبودن آن، كافى بود كه پديده به سوى عدم جذب گردد و در خارج جلوه اى نداشته باشد.اين كه مى گوييم پديده ها بر اثر وجود علت به سمت وجود كشيده مى شوند، نه به اين معنا است كه موجود پس از انضمام علت، فقر ذاتى را از خود مى زدايد و به صورت يك موجود غنى در مى آيد، زيرا اين مطلب سخن بى پايه اى است وچيزى كه بالذات فقير و نيازمند است، ممكن نيست بالذات غنى و بى نياز گردد، بلكه مقصود اين است كه پديده با داشتن فقر ذاتى، جامه هستى به خود مى پوشد، بدون آن كه فقر و نياز ذاتى آن از بين برود.[١]
[١] و به اصطلاح فلسفى، پديده پس از انضمام علت «غنى» بالعرض گرديده و چنين غنايى با «فقر ذاتى» قابل جمع است.