منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٩٤
نظريه ما در اين سخن
اساس اشتباه نويسنده اين است كه تصور كرده است اعتقاد به سلطه غيبى در افراد، مطلقاً مايه شرك و دوگانه پرستى است، ديگر نخواسته يا نتوانسته است كه ميان اعتقاد به سلطه متكى به سلطه خدا، و سلطه مستقل وجدا از خدا فرق بگذارد. آن چه مايه شرك است دومى است نه اولى.
قرآن با صراحت هرچه كامل تر از افرادى نام مى برد كه همگى داراى سلطه غيبى بوده و اراده آنان، حاكم بر قوانين طبيعت بوده است.
ما در اين جا به نام گروهى از اولياى الهى كه از نظر قرآن داراى چنين قدرتى بوده اند اشاره مى كنيم:
١. يوسف به برادران خود مى گويد:
(إِذْهَبُوا بِقَمِيصى هذا فَالقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيراً...* فَلَمّا أَنْ جاءَالْبَشيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيراً...).[١]
«اين پيراهنم را ببريد و بر رخسار پدرم بيفكنيد، ديدگان او باز و بينا مى شود. وقتى بشير آمد و پيراهن را بر رخسار او افكند، ديدگان او بينا شد».
ظاهر آيه اين است كه ديدگان يعقوب در سايه اراده و خواست و قدرت اكتسابى يوسف، بينا گرديد و هرگز اين كار فعل مستقيم خدا نبود و الاّ جهت نداشت كه به برادران خود دستور دهد كه پيراهن او را بر رخسار پدر بيفكنند; بلكه كافى بود كه فقط دعا كند و اين كار جز تصرف ولىّ خدا در جزئى از جهان به اذن پروردگار، چيزى نيست و فاعل آن، داراى سلطه غيبى است كه خداوند در موارد مخصوصى در اختيار او نهاده است.
[١] يوسف (١٢) آيه هاى ٩٣ و ٩٦.