منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣١٠
بلكه تنها از آن نظر بد است كه مايه فناى انسان و آسيب پذيرى او است.
باران سيل آسايى كه مى بارد، هرگز ذاتاً بد نيست، بلكه موقع مقايسه به يكى از اين دو صفت، بدى آن آشكار مى گردد; مثلاً از آن جهت كه در فصل مناسبى بباردو در سايه آن دشت و باغ و بستان سبز گردد، خوب و خير خواهد بود، ولى از آن نظر كه مايه خرابى و ويرانى مى گردد، شر و بدى ناميده مى شود.
بنابر اين هرگاه بدى و زشتى، از اوصاف حقيقى بود و بخشى از هستى داشت، در اين صورت جا داشت كه فردى به دنبال خالق و فاعل آن ها باشد و بگويد: مبدئى كه خير مطلق است، رابطه اى با اين شرور ندارد، پس ناچار مبدأ ديگرى لازم است كه بر اثر رابطه اى كه با اين شرور دارد، آن ها را بيافريند، ولى هرگاه آن چه واقعيت دارد خود سم عقرب باشد و از اين جهت كه سهمى از واقعيت دارد، از وجود آفريدگار بى نياز نخواهد بود، ولى بدى و شر بودن آن واقعيت ديگرى نيست كه به وجود سم عقرب ضميمه گردد و درنظام وجود و رديف هستى قرار گيرد. در اين صورت بحث از آفريدگار آن بى معنا خواهد بود، زيرا شر به اين معنا واقعيتى نيست تا به دنبال فاعل و آفريننده آن باشيم.
و به عبارت ديگر: خداى بزرگى كه عقرب زهر دار آفريده، دو كار مستقل انجام نداده است: يكى اين كه عقرب را با نيش و سم آفريده، ديگر آن كه آن را شر و بد خلق كرده باشد، بلكه او يك كار بيش انجام نداده است و آن اين كه به چنين موجودى جامه هستى پوشانيده است و اين ما هستيم كه موجودى رابا ديگرى مقايسه مى كنيم، سپس آن را به بدى و زشتى توصيف مى نماييم.
از اين جا مى توان به حقيقت جمله اى كه فلاسفه اسلامى در بيان نسبت