منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٥٦
٣. درست است كه علم افلاطون با خود او يك نوع اتحاد دارد، امّا هرگز با ذات او در همه مراحل ذات، اتحاد ندارد، بلكه اين اتحاد درمراحل سطحى و ظاهرى ذات است، به گواه اين كه روزگارى افلاطون در دل اجتماع بود ولى حايز اين علم نبود، سپس علم و دانش را پيدا كرد. درست است كه او پس از تحصيل صفت علم و دانش با اين صفت، يك نوع اتحاد و يگانگى پيدا كرد، امّا اين اتحاد آن چنان نيست كه به ذات و حقيقت او نفوذ كرده و تشكيل دهنده ذات او باشد.
و به عبارت ديگر: ملاك انسانيت افلاطون و عناصر تشكيل دهنده ذات او همان است كه در ديگران است و آن همان حيوان ناطق بودن است، امّا علم و دانش وى زيورى است بر چهره انسانيت او كه به وى برترى بخشيده است.
فرض كنيد ساختمانى كار بنايى آن به پايان رسيده است و فقط نقاشى لازم دارد تا بر جمال و زيبايى آن بيافزايد. در اين موقع درست است كه رنگ، جدا از در و ديوار نيست، امّا در عين حال تشكيل دهنده حقيقت خانه و يا در و ديوار هم نيست، زيرا عناصر سازنده خانه، همان آهن و سيمان و گچ و آجر است نه رنگ.
بنابر اين، اتحاد در و ديوار با رنگ، آن جا كه مى گوييم درهاى خانه آبى است نه به آن معنا است كه رنگ، در واقعيت در و ديوار نفوذ كرده و تشكيل دهنده واقعيت آن است، بلكه رنگ با قشرى از در و ... و پوسته اى از ديوار، اتحاد و يگانگى پيدا كرده است نه با ذات و حقيقت آن. و به همين قياس است سفيدى صدف. سرخى سيب و زردى گلابى.
خلاصه، اتحاد در اين موارد نه به آن معنا است كه عارض جزو ذات معروض مى گردد، بلكه با برخى از مراحل وجود معروض، متحد مى شود. با او يكى است امّا در ذات و حقيقت آن داخل نيست.