منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٤١
عدم و ظلمت بوده است، سپس در سايه قدرت پر توان علت، توانسته پرده تاريكى و نيستى را بدرد و به صورت پديده اى، در عرصه هستى، خودنمايى كند و اگر پاى غنى اى به نام علت در ميان نباشد، هرگز جلوه نخواهد داشت. هر چيزى را در جهان شما تصور كنيد نسبت آن، به وجود و عدم يكسان است. نام اين مساوات، در اصطلاح دانشمندان، امكان است كه براى درك آن، بيانى لازم است تا ما را قانع سازد.
فلاسفه در ترسيم اين مساوات، بيانى دارند كه به آن اشاره مى كنيم. آنان دايره اى فرض مى كنند و در وسط دايره، شىء مورد نظر خود را كه فقط در انديشه وجود دارد، قرار مى دهند و در يك طرف دايره، هستى، و در طرف مقابل آن نيستى را فرض مى كنند و مى گويند: پديده مورد نظر، از درون ذات، تقاضاى هيچ كدام از دو تا (هستى و نيستى) را ندارد; نه بالذات خواهان نيستى خود مى باشد، و گرنه ممتنع بالذات خواهد بود، و نه خواهان هستى خود مى باشد، و گر نه واجب الوجود شمرده خواهد شد، و هرگز نيستى بر او راه پيدا نمى كرد، و درخواست هستى براى چنين شيئى، جز تحصيل حاصل و امر لغو چيز ديگرى نخواهد بود.
بنابر اين، تمام پديده هايى كه روزى معدوم بوده اند، سپس در زمان هاى بعد لباس هستى بر تن كرده اند، در حقيقت يك رشته مفاهيم مجرد از وجود و عدم بوده اند كه در وسط دايره قرار گرفته بودند و نسبت آن ها به وجود و عدم يكسان بوده است. و اگر زمانى از وسط دايره به يك طرف گام نهاده و به سوى يكى از دو نقطه (هستى و نيستى) گرايش پيدا كرده اند، به خاطر علتى بوده كه آن ها را به يكى از دو طرف، سوق داده است.