منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٢٢
مناط «نياز به علت» نداشتن هستى است، چيزى كه هستى بر او لازم است، نيازى به علت نخواهد داشت. براى تقريب ذهن «زوج بودن» عدد «چهار» را در نظر بگيريد، هيچ گاه عدد چهار در زوج بودن، نيازى به علت ندارد، زيرا چنين حالتى براى آن ضرورى است و ممكن نيست كه عدد چهار محقق بشود، ولى حالت زوج در آن نباشد.
هرگاه در جهان موجودى پيدا شود كه وجود وهستى براى او، همان حالت «زوج» بودن عدد «چهار» را داشته باشد، قهراً چنين موجودى از علت بى نياز خواهد بود.
هم چنين است هر چيزى كه در مقام سنجش آن با وجود، پذيراى هستى نباشد و آن را طرد كند، و هستى براى آن حالت «تك» بودن عدد «چهار» را داشته باشد. براى چنين چيزى به خاطر «طرد هستى» مسئله «علت» مطرح نخواهد بود، زيرا چيزى كه پذيراى هستى نيست بحث درباره علت هستى آن، بى معنا خواهد بود.
سخن در قسم سوم از تقسيم ياد شده است، چيزى كه از درون تقاضاى وجود وعدم ندارد و هر دو براى آن مساوى است.چنين چيزيى در صورتى پذيراى هستى مى گردد كه عاملى از خارج، آن را از حالت تساوى بيرون بياورد و به آن جامه هستى بپوشاند. و هستى چنين موجودى نشانه وجود «هستى بخشى» است كه به آن هستى بخشيده است. و اتفاقاً جهان طبيعت وعالم ماده از قبيل قسم سوم است، زيرا وقتى اشيا و پديده هاى جهان را در ذهن خود با وجود و عدم مى سنجيم، نسبت آن ها را به وجود و عدم يكسان مى بينيم; يعنى در درون آن ها، نه وجود نهفته است و نه عدم، زيرا اگر از درون ذات آن ها، وجود مى جوشيد بايد پيوسته موجود باشند و هيچ گاه معدوم نگردند در صورتى كه خلاف آن را مشاهده مى كنيم، واگر از درون ذات آن ها، عدم