شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٨ - خدو انداختن خصم در روى امير المؤمنين على(ع) و انداختن على شمشير را از دست
در بردبارى خصم خود را شرمگين مىكنى، و اثر اين شرم در جان او از تيغ كارگرتر مىافتد. در علم چنانى كه اگر تو نبودى ما از تيرگى جهل به روشنايى دانش نمىرسيديم. على مظهر ولايت خداست و آن كه بدين سرچشمه راه يافت و از آن نوشيد رجسهاى اخلاقى از او زدوده شود.
باز مىگويد مىدانم چشم پوشى از كشتن من سرّى از اسرار الهى است.
اوست كه بىشمشير مىكشد، بىدست مىسازد، بىگنج مىبخشد و جان آدمى را گاه شربت محبت و گاه شرنگ نقمت چنان مىچشاند كه نه چشم او آن را مىبيند و نه گوش او آن را مىشنود.
|
باز گو اى باز عرش خوش شكار |
تا چه ديدى اين زمان از كردگار |
|
|
چشم تو ادراك غيب آموخته |
چشمهاى حاضران بر دوخته |
|
ب ٣٧٥١- ٣٧٥٠ ادراك: دريافتن، در رسيدن، مجازاً ديدن.
حاضران: بعض شارحان آن را حاضران نزد پروردگار معنى كردهاند، ليكن خالى از دقت است حاضر مقابل غايب است و مقصود ديگران است يعنى مردم دنيا.
بر دوخته: بسته و اين صفت به مناسبت آوردن كلمه باز در بالاست. چشم تو كه شاهباز الهى هستى پس پردههاى غيب را مىبيند حالى كه ديگران ديدههاشان بسته است.
|
آن يكى ماهى همىبيند عيان |
و آن يكى تاريك مىبيند جهان |
|
|
و آن يكى سه ماه مىبيند به هم |
اين سه كس بنشسته يك موضع نعم |
|
|
چشم هر سه باز و گوش هر سه تيز |
در تو آويزان و از من در گريز |
|
|
سِحر عين است اين عجب لطف خفى است |
بر تو نقش گرگ و بر من يوسفى است |
|