شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٨ - دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار دادهاند بىمراد باز گردان
|
ز آن كه با آن همه بىآب رخى كرده بود |
به دونان بر همه كس آب رخ خويش سبيل |
|
(اثير اومانى، به نقل از لغت نامه) قبيل: ممال قابل: پذيرنده. اين نيم بيت در بعض نسخهها بدين صورت آمده است «ز آن كه وحشىاند از عقل جليل».
نادره: عجيب، شگفت.
حُمُر: جمع حمار: خر.
مستنفره: (اسم فاعل از استنفار) رمنده. مأخوذ است از قرآن كريم (مدثر، ٥٠).
در اين بيتها سير نزولى انسان نشان داده مىشود. نخست مرتبه عقل كلّ است كه از آن به ولايت مطلقه تعبير مىشود، و جهان و آن چه در جهان است به خاطر او و از پرتو وجود اوست. پس عقول جزئيه است كه از عقل كلّى استفاده كند.
اگر عقل كلى تابش خود را از آن دريغ دارد، او به خودى خود قادر بر درك هيچ معنى نخواهد بود. اين دو مرحله مرتبه انسانى است. انسان كامل و انسان ناقص يا عقل كلى و عقل جزئى. و آن چنان كه انسانيت را مرتبهاى است حيوانيت را نيز مرتبهاى است. مرتبه حيوان اهلى از حيوان وحشى برتر است، و چنان كه عقول جزئيه ما فداى عقل كل مىتواند شد حيوان نيز فداى انسان مىگردد و حيوان وحشى فداى حيوان انسى مىشود، چنان كه اگر حيوان اهلى هم از طبيعت خود برون آمد و وحشى شد آن را نيز براى صلاح بقيه توان كشتن. پس عزّت آدمى به عقل است و اگر عقل را از دست داد آن عزّت را از دست مىدهد و به مرحله حيوانى مىرسد.
|
خر نشايد كُشت از بهر صلاح |
چون شود وحشى شود خونش مباح |
|
|
گر چه خر را دانش زاجر نبود |
هيچ معذورش نمىدارد ودود |
|