شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١ - ادب كردن شير گرگ را كه در قسمت بىادبى كرده بود
مكر پيش مىگيرد و گاه متنبّه مىگردد.
|
گفت اى روبه تو عدل افروختى |
اين چنين قسمت ز كه آموختى |
|
|
از كجا آموختى اين اى بزرگ |
گفت اى شاه جهان از حالِ گرگ |
|
ب ٣١٠٩- ٣١٠٨ عدل افروختن: كار به عدالت كردن.
و اين موهبتى است نفسهاى ضعيف متمايل به سركشى را كه از حال ديگران عبرت گيرند و عذاب آنان موجب تنبيهشان شود.
|
گفت چون در عشق ما گشتى گرو |
هر سه را بر گير و بستان و برو |
|
|
روبها چون جملگى ما را شدى |
چونت آزاريم چون تو ما شدى |
|
|
ما تو را و جمله اشكاران تو را |
پس تو روبه نيستى شير منى |
|
|
چون گرفتى عبرت از گرگ دنى |
پس تو روبه نيستى شير منى |
|
ب ٣١١٣- ٣١١٠ در عشق گرو شدن: پايبند عشق گرديدن، جز معشوق كسى را نديدن.
شدن كسى: مخصوص او بودن، از آن او گشتن.
دنى: پست.
روباه در كار تقسيم خود را ناديده گرفت، و تنها شير را ديد و اين وظيفه سالكان مبتدى است كه خود را برابر پير و مرشد هيچ انگارند و در او فنا شوند، و چون به چنين مقامى نايل گشتند، با محبوب و معشوق خود يكى مىشوند. همه او مىگردند و او همه وى، كه: «مَنْ كانَ لِلَّهِ كَانَ اللَّهُ لَهُ»:
|
گفته او را من زبان و چشم تو |
من حواس و من رضا و خشم تو |
|
|
رو كه بىيَسْمَع و بىيُبْصِر تويى |
سِر تويى چه جاى صاحب سر تويى |
|