شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢ - ادب كردن شير گرگ را كه در قسمت بىادبى كرده بود
|
چون شدى من كانَ لِلّه از وَ لَه |
من تو را باشم كه كان اللَّه له |
|
١٩٣٩- ١٩٣٧/ ١ (و رك: شرح مثنوى شريف، ذيل بيت ١٩٣٦- ١٩٤٢)
|
عاقل آن باشد كه گيرد عبرت از |
مرگ ياران در بلاى مُحْتَرَز |
|
ب ٣١١٤ مُحْتَرَز: آن كه بتوان از آن گريخت، بلاى اجتناب پذير:
|
پس به دندان بىگناهان را مگز |
فكر كن از ضربت نامحترز |
|
٢٨١٥/ ٤ در فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى بلاى محترز، بلاى حتمى الوقوع معنى شده كه ظاهراً دقيق نيست. زيرا اگر بلايى براى همگان حتمى الوقوع باشد ديگر پند گرفتن از آن براى كسى معنى ندارد و بيت ناظر است به مثل «العاقِلُ مَنِ اتَّعَظَ بِمَوتِ جِيرانِهِ خردمند كسى است كه از مرگ همسايگان پند گيرد.»
|
گفت روبه صد سپاس آن شير را |
كز پس آن گرگ وا خواند او مرا |
|
|
گر مرا اوّل بفرمودى كه تو |
بخش كن اين را كه بردى جان از او |
|
|
پس سپاس او را كه ما را در جهان |
كرد پيدا از پس پيشينيان |
|
|
تا شنيديم آن سياستهاى حق |
بر قرون ماضيه اندر سبق |
|
|
تا كه ما از حال آن گرگان پيش |
همچو روبه پاس خود داريم بيش |
|
|
امّت مرحومه زين رو خواندمان |
آن رسول حقّ و صادق در بيان |
|
|
استخوان و پشمِ آن گرگان عيان |
بنگريد و پند گيريد اى مِهان |
|
|
عاقل از سر بنهد اين هستى و باد |
چون شنيد انجام فرعونان و عاد |
|
|
ور بنهند ديگران از حال او |
عبرتى گيرند از اضلال او |
|
ب ٣١٢٣- ٣١١٥