شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٢ - گفتن پيغامبر
از لا رسته: از فنا بيرون شده.
مرده در بلى: كنايت از زنده جاودانى.
در بيتهاى پيش سخن از نيست كردن برخى چيزها به خاطر رشد و تكامل برخى ديگر به ميان آورد و از اين راه نشان داد كه گاه پروردگار كه خود قادر مطلق است كارها كند كه نزد عقول ناقص با اساس حكمت ناسازگار است، ليكن حكمت در همان ناسازگارى است. در اين بيتها به مناسبت به نكتهاى عارفانه اشارت مىكند، و آن تكامل تدريجى انسان است از مردنهاى پى در پى از جمادى تا نباتى و انسانى و سرانجام رسيدن به عالم ملكوت، كه هر مرحله به ظاهر فنا و از ميان رفتن است حالى كه در حقيقت پيمودن مرتبه ناقص است براى رسيدن به مرتبه كامل و نمونه اعلاى آن شهيدانند كه تا جسم آنان فنا نشود روح آنان به زندگانى جاويد نمىرسد.
گلوى شهيد كه از راه آن روزى مىخورد و زنده مىماند بريده مىشود. اما روزى گواراترى از راه گلويى ديگر بدو مىرسد. حلق حيوان (حلق جسمانى) چون بريده گشت- چون آدمى از حيات جسمانى بريده شد.[١] (و اين بريده شدنها بر اساس عدالت است چه هر موتى مقدمه حياتى برتر خواهد بود.) از بريده شدن آن گلو و مردن جسم حيوانى، حياتى انسانى پديد مىگردد و فضيلتى بزرگتر و بيشتر دست مىدهد. هنگامى كه آدمى مرحله انسانى را پشت سر گذارد و حلق انسانى او بريده شود گلوى سومين براى وى آفريده مىگردد، و آن مرحله فناى در ذات حق و متجلى شدن به انوار الهى است و سيراب شدن
[١] بعض شارحان حيوان را به معنى لغوى آن گرفتهاند و چنين معنى كردهاند كه چون حيوانى كشته مىشود و انسانى گوشت آن را مىخورد آن حيوان به مرحله انسانى مىرسد. ليكن با تأمل بيشتر و مقايسه اين مضمون با نظيرهاى آن در دفترهاى ديگر رجحان آن چه نوشتيم آشكار است.