شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦ - صفت توحيد
|
دم مزن تا بشنوى از دم زنان |
آن چه نامد در زبان و در بيان |
|
|
دم مزن تا بشنوى ز آن آفتاب |
آن چه نامد در كتاب و در خطاب |
|
١٣٠٦- ١٣٠٥/ ٣ و نيز:
|
بر لبش قفل است و در دل رازها |
لب خموش و دل پر از آوازها |
|
|
عارفان كه جام حق نوشيدهاند |
رازها دانسته و پوشيدهاند |
|
٢٢٣٩- ٢٢٣٨/ ٥
|
عرصه اى بس با گشاد و با فضا |
وين خيال و هست يابد زو نوا |
|
|
تنگتر آمد خيالات از عدم |
ز آن سبب باشد خيال اسباب غم |
|
|
باز هستى تنگتر بود از خيال |
ز آن شود در وى قمرها چون هلال |
|
|
باز هستىِّ جهان حسّ و رنگ |
تنگتر آمد كه زندانى است تنگ |
|
|
علّت تنگى است تركيب و عدد |
جانب تركيب حسها مىكشد |
|
|
ز آن سوى حس عالم توحيد دان |
گر يكى خواهى بدان جانب بران |
|
ب ٣٠٩٩- ٣٠٩٤ عرصه: گشادگى ميان سرا، ميدان، جولانگاه.
هست: وجود.
عدم: آن چه موجود نيست و مقصود عالمى است كه در آن مشخصات و تعيّنات موجود نيست، عالم اعيان و معانى.
خيالات: عالم مثال يا عالم خيال، عالم نفوس منطبعه است. در اين عالم مجردات شكل و صورت به خود مىگيرد.
هستى: عالم وجود خارجى.
جهان حس و رنگ: عالم شهود.