شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤ - صفت توحيد
سنگهاى آسيا را آب بردن: ويران شدن آسيا، در اينجا مقصود باز ماندن شاعر است از گفتار:
|
بحر كف پيش آرد و سدّى كند |
جر كند وز بعد جر مدّى كند |
|
|
اين زمان بشنو چه مانع شد مگر |
مستمع را رفت دل جايى دگر |
|
١٩٦- ١٩٥/ ٢ رفتن اين آب: مقايسه شود با:
|
اينچ مىگويم به قدر فهم توست |
مُردم اندر حسرت فهم درست |
|
٢٠٩٨/ ٣ مولانا در جاى جاى از دفترهاى مثنوى شكايت از كوتاهى فهم مستمعان دارد، و بلند بودن معانى، كه وى در صدد بيان آن است. ليكن از آن جا كه تربيت كنندگان بايد سخن خود را بگويند شايد گوشى شنوا آن را بشنود، ناچار از بيان حقيقتند، و اگر دريافتن آن حقيقت برتر از طاقت همگان باشد، بايد آن را چنان گويند كه در خور دانش آنان شود.
|
چون شما را حاجت طاحون نماند |
آب را در جوى اصلى باز راند |
|
|
ناطقه سوى دهان تعليم راست |
ور نه خود آن نطق را جويى جداست |
|
|
مىرود بىبانگ و بىتكرارها |
تَحْتَهَا الانَهْارُ تا گُلزارها |
|
ب ٣٠٩١- ٣٠٨٩ طاحُون: آسيا، و استعارت از گرديدن زبان است در دهان.
آب در جوى اصلى باز راندن: استعارت از لب فرو بستن و در انديشه فرو رفتن.
ناطقه: نفسى كه ما بِهِ الامتياز انسان است از ديگر جانداران، قوه تفكّر.