شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٧ - باز گشتن به حكايت زيد
كنود: ناسپاس.
در بيتهاى پيش گفت چون نور دانش انسان كامل تجلى كند عقول جزئى برابر آن از كار مىافتد. حواس و منطق ما محو علم و دانش سلطان ما مىشود، و حالت صحو به محو تبديل مىگردد، چنان كه زيد چون برابر رسول ٦ قرار گرفت درماند.
سپس مىگويد باز چون تجلى عقل كلى نباشد عقول جزئى به كار مىافتد.
چنان كه ستارگان با تابش آفتاب محو مىشوند و با پنهان شدن خورشيد نور مىدهند و از اين معنى به مناسبت سخن را به زنده شدن مردگان در روز رستاخيز مىكشاند.
|
سر چه مىپيچى كنى ناديدهاى |
در عدم ز اوّل نه سر پيچيدهاى |
|
|
در عدم افشرده بودى پاىِ خويش |
كه مرا كه بَر كَنَد از جاىِ خويش |
|
|
مىنبينى صُنع ربّانيت را |
كه كشيد او موىِ پيشانيت را |
|
|
تا كشيدت اندر اين انواعِ حال |
كه نبودت در گمان و در خيال |
|
ب ٣٦٨١- ٣٦٧٨ سر پيچيدن: نپذيرفتن. قبول نكردن.
ناديدهاى كردن: ننگريستن، تأمل نكردن، ناديده گرفتن.
در عدم ز اول: آن گاه كه معدوم بودى و پرتو وجود به تو نيفتاده بود.
پاى افشردن: اصرار ورزيدن.
از جاى بر كندن: كنايت از به وجود آوردن.
صنع: كار، كردار.
صنع ربّانى: كار خدايى.
موى پيشانى كشيدن: كنايت از كشاندن كسى به نادلخواه. بردن او را بر خلاف ميل او.