شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥١ - قصه مرى كردن روميان و چينيان در علم نقاشى و صورتگرى
ساكت: خاموش.
مُضِلّ: (اسم فاعل از اضلال) گمراه كننده و اينجا به معنى سر گردان است.
صَيْقل: زداينده.
اهل صيقل: استعارت از صوفيان كامل.
بو و رنگ: استعارت از اعراض كه به وسيله آنها بتوان اشياء را تشخيص داد.
انعكاس حقيقت در دل صوفيان چنان است كه تمييز نتوان داد آيا اين دل است كه جلوهگاه حقيقت شده است و يا خود حقيقت است، و عقل سر گردان مىماند كه اين جلوه اوست بر دل يا آن كه او خود دل است:
|
از صفاى مى و لطافت جام |
به هم آميخته است جام و مدام |
|
|
همه جام است نيست گويى مى |
يا مدام است نيست گويى جام |
|
عراقى و يا چنان كه شبسترى گويد:
|
ندانم حال از عكس دل ماست |
و يا دل عكس حال روى زيباست |
|
|
دل اندر روى او يا اوست در دل |
مرا پوشيده گشت اين راز مشكل |
|
و اين دل است كه تجلى گاه نقشها مىشود و آن نقشها را مىنماياند. صوفيان كامل كه جلا دهنده دلهاى سالكانند جمال حق را بىپرده مشاهده مىكنند و هر لحظه حقيقتها بر دلشان منعكس مىگردد.
|
نقش و قشر علم را بگذاشتند |
رايت عَيْن الْيَقين افراشتند |
|
|
رفت فكر و روشنايى يافتند |
نحر و بحر آشنايى يافتند |
|
ب ٣٤٩٤- ٣٤٩٣ نقش: صورت، صورت ظاهر.
قِشر: پوست.