شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤١ - در بيان آن كه حال خود و مستى خود پنهان بايد داشت از جاهلان
بايد پيوسته با خدا بود:
|
باد در مردم هوا و آرزوست |
چون هوا بگذاشتى پيغام هوست |
|
١١٠١/ ١
|
از صفت وز نام چه زايد خيال |
و آن خيالش هست دلّال وصال |
|
|
ديدهاى دلّال بىمدلول هيچ |
تا نباشد جادّه نبْود غول هيچ |
|
|
هيچ نامى بىحقيقت ديدهاى |
يا ز گاف و لامِ گُل، گُل چيدهاى |
|
|
اسم خواندى رو مسمّى را بجو |
مه به بالا دان نه اندر آب جو |
|
|
گر ز نام و حرف خواهى بگذرى |
پاك كن خود را ز خود هين يك سرى |
|
ب ٣٤٥٨- ٣٤٥٤ صفت: وصف كردن چيزى.
دلال: راهنما.
مدلول: آن چه دلال بدان راه نمايد.
مسمّى: آن چه بر آن اسمى نهادهاند. و در اين اشارت است به خلاف ميان اشعريان و معتزلان كه آيا اسم عين مسمى است يا غير آن. و بديهى است كه مقصود از اسم حروف آن نيست، بلكه نزاع در مدلول اسم است كه آيا ذات است من حيث هى هى يا ذات است به اعتبار امرى كه بر آن عارض شده. و در اصطلاح عارفان اسم عبارت از ذات است به اعتبار اتصاف به وصفى از اوصاف و نعتى از نعوت.
ماه در بالا دانستن: براى ديدن ماه آسمان را نگريستن: «مىگويند اوحد الدين كرمانى در شهود حقيقت توّسل به مظاهر صورى مىكرد (به خوب رويان مىنگريست). شيخ شمس الدين تبريزى از او پرسيد در چه كارى؟ گفت ماه را در طشت آب مىبينم. شمس الدين گفت كه اگر بر قفا دنبل ندارى چرا بر آسمانش نمىبينى.» (نفحات الانس، ذيل ترجمه اوحد الدين و شمس الدين).