ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٣٧٣ - داستان صلح حديبيه
تويى براى منظورى كه آمدهاى بازگردانده شود، ولى قومت قريش تو را به ياد خدا و خويشاوندى خود با تو آوردهاند و سوگندت مىدهند كه مبادا بدون اجازه آنها به شهرشان درآيى و قطع رحم كنى و دشمنشان را بر آنها دلير گردانى. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود:
من كارى نكنم جز اينكه به مكّه وارد شوم.
امام صادق عليه السّلام مىفرمايد: عروة بن مسعود هنگام گفتگو با پيامبر دست به ريش آن حضرت مىداشت و مغيرة بن شعبه كه بالاى سر آن حضرت ايستاده بود به روى دست او زد. عروه گفت: اى محمّد! اين كيست؟ پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: اين پسر برادر تو مغيره است.
عروه رو به مغيره كرد و گفت: اى نيرنگباز! بخدا من به مكّه نيامدهام مگر براى شستن كار پلشت تو. عروه به سوى قريش بازگشت و به ابو سفيان و يارانش گفت: نه، بخدا سوگند، من صلاح نمىدانم شخصى همچون محمّد را از آمدن به مكّه و انجام كارى كه دارد، باز گرداند. قريش سهيل بن عمرو و حويطب بن عبد العزّى را نزد پيامبر فرستادند و رسول خدا فرمود تا شتران قربانى را در برابر آنها صف كردند. آن دو آمدند و از پيامبر پرسيدند كه براى چه به مكّه آمدهاى؟ پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فرمود: براى طواف كعبه و سعى ميان صفا و مروه آمدهام و اينكه اين شتران را قربانى كنم و گوشت آنها را براى شما گذارم. سهيل بن عمرو و حويطب گفتند: قومت تو را بخدا و خويشاونديشان سوگند مىدهند كه مبادا بىاجازه به شهر آنها درآيى و دشمن را بر آنها دلير گردانى. پيامبر از آنها نپذيرفت مگر آنكه به مكّه وارد شود. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم تصميم گرفت عمر را سوى آنها فرستد و عمر در پاسخ گفت: يا رسول اللَّه! عشيره من در ميان قريش اندكند و جايگاه من در ميان ايشان چنان است كه مىدانى، ولى من شما را براى انجام اين مهم به عثمان بن عفان راهنمايى مىكنم.
پيامبر نزد عثمان فرستاد و فرمود: سوى مؤمنان قومت برو و آنها را به فتح مكّه كه خداوند به من وعده داد بشارت ده. هنگامى كه عثمان راهى مكّه بود به ابان بن سعيد برخورد و او وى را احترام كرد و از سر زين عقب كشيد و عثمان را جلو خود نشانيد و او را به مكّه برد و عثمان وارد مكّه شد و پيغام خود را به آنها اعلان كرد، و بدين ترتيب