ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ٢٣٣ - ادامه داستان قوم صالح عليه السلام در قرآن
خداى خود درخواست كرد كه ناگاه كوه از هم بشكافت و بانگى كرد كه از صداى آن نزديك بود عقل از سر آنها بپرد، و سپس آن كوه پريشان و لرزان گشت چونان زنى كه درد زاييدن او را گرفته باشد، و ناگاه سر آن شتر بيرون آمد و هنوز همه گردنش بيرون نيامده بود كه شروع به نشخوار كردن نمود. آن گاه بقيه پيكر آن شتر بيرون آمد و سر پا ايستاد.
چون قوم صالح اين صحنه را ديدند گفتند: چه شتابان خدايت پاسخت را داد! از خدايت بخواه كره اين ماده شتر را نيز براى ما بيرون آورد. صالح آن را از خدايش درخواست كرد و آن ماده شتر كره خود را بيرون انداخت و آن كرده شتر پيرامون او به حركت درآمد. صالح به نمايندگان آنها گفت: آيا چيز ديگرى هم باقى مانده است؟ آنها گفتند: نه، ما را نزد قوم خود ببر تا آنچه را ديدهايم به آگاهى آنها برسانيم و آنها به تو ايمان آورند.
امام باقر عليه السّلام مىفرمايد: همه با صالح نزد قوم برگشتند و هنوز به مردم نرسيده بودند كه شصت و چهار تن از آنها مرتد شدند و گفتند: اين سحر و جادوست و دروغ. پس به سوى ديگر مردم آمدند و آن شش نفر باقى مانده صالح را بر حق دانستند. امام باقر عليه السّلام فرمود:
آنها اين چنين به شهر بازگشتند. و از آن شش تن باز يكى مرتد شد و همراه كسانى گشت كه آن شتر را دنبال كردند.
ابن محبوب مىگويد: اين حديث را به يكى از اصحابمان باز گفتم كه سعيد بن يزيد ناميده مىشد و او به من گفت كوهى را كه آن شتر از آن برآمده در شام ديده است. سعيد بن يزيد مىگويد: من اثر پهلوى آن شتر را كه در كوه مانده است ديدهام و هم اكنون نيز اثر پهلوى آن شتر در كوه موجود است، و كوه ديگرى در آن سو قرار دارد كه فاصله ميان آن دو يك ميل است.
ادامه داستان قوم صالح عليه السّلام در قرآن
[٢١٤] ابو بصير مىگويد: به امام صادق عليه السّلام گفتم: كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ^ فَقالُوا أَ بَشَراً