ترجمه روضة کافي شيخ کليني - آژير، حميد رضا - الصفحة ١٦٢ - حديث مسيحى شام با امام باقر عليه السلام
برد و در آنجا نگاهش داشت و آن حضرت با مردم در مجالسشان همنشين مىشد. در اين ميان كه روزى با گروهى از مردم نشسته بود و مردم از ايشان پرسشهايى مىپرسيدند ديد كه ترسايان از كوهى در آنجا بالا مىروند، فرمود: اينان چه مىكنند آيا امروز عيدى دارند؟ گفتند: نه اى فرزند پيامبر، در اينجا عالمى دارند كه سالى يك روز نزد او مىروند و او را بيرون مىآورند و هر چه مىخواهند در سالى كه در پيش دارند از او مىپرسند.
امام عليه السّلام فرمود: آيا او چيزى هم مىداند؟ گفتند: آرى او از آگاهترين مردمان است كه ياران حواريّين اصحاب عيسى عليه السّلام را درك كرده است. امام عليه السّلام فرمود: آيا مىتوان نزد او رفت؟ گفتند: اين بسته به نظر شماست اى فرزند رسول اللَّه. راوى مىگويد: امام باقر عليه السّلام جامه خود را بر سر كشيد و با ياران خود به سوى آن عالم نصرانى رفت و با ديگر مردم درآميختند تا بدان كوه رسيدند.
امام باقر عليه السّلام با ياران خود در ميانه مسيحيان نشستند و ترسايان بساطى گستردند و بر آن پشتىها نهادند و سپس به درون رفتند و آن عالم را بيرون آوردند. او چشمان خود را زير و بالا كرد؛ چشمانى كه همچون دو چشم افعى تيز و گيرا بودند. او سپس رو به امام كرد و گفت: اى شيخ! آيا تو از مايى يا از امّت مرحومه؟ امام عليه السّلام فرمود: از امّت مرحومه هستم. آن عالم گفت: آيا از علماى ايشانى يا از نادانانشان؟ حضرت عليه السّلام فرمود: من از نادانان ايشان نيستم. عالم مسيحى گفت: تو از من مىپرسى يا من از تو بپرسم؟ امام باقر عليه السّلام فرمود: تو از من بپرس. عالم مسيحى گفت: اى گروه مسيحيان! او مردى است از امّت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه مىگويد از من بپرس، او بسيار مىداند و از مسائل پر است، و سپس گفت: اى بنده خدا! به من بگو آن كدام ساعت است كه نه از شب است و نه از روز؟ امام باقر عليه السّلام فرمود: ميان سپيدهدم تا برآمدن خورشيد. مسيحى پرسيد: اگر نه از شب است و نه از روز پس چه ساعتى است؟ امام عليه السّلام فرمود: از ساعات بهشت است و در اين ساعت بيماران ما به هوش مىآيند.
مسيحى گفت: آيا باز من از تو بپرسم يا تو از من مىپرسى؟ امام عليه السّلام فرمود: تو از من بپرس. مسيحى گفت: اى گروه مسيحيان! اين فرد پر است از مسايل. به من بگو از