پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٥٠ - مبحث ششم در كربلا چه گذشت شب عاشورا
و خواب خفيفى بر او عارض گشته بود، كه ناگاه خواهرش زينب با شنيدن همهمه سپاه، به برادر نزديك شد و عرضه داشت: برادر! صداى همهمه لشكريان دشمن را كه به ما نزديك مىشوند، نمىشنوى؟ امام عليه السّلام سرش را بلند كرد و فرمود:
هماكنون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در خواب ديدم كه به من فرمود: تو نزد ما خواهى آمد.
زينب عليها السّلام با شنيدن اين جمله سيلى به صورت زد و فريادش بلند شد. امام حسين عليه السّلام بدو فرمود: خواهر! واى و ويل بر تو نيست، آرام باش، خداوند تو را مشمول رحمت خويش گرداند.
عباس به امام عرضه داشت: برادر! سپاهيان دشمن به سمت شما مىآيند، حضرت بهپا خاست و بدو فرمود: برادر عباس! جانم فدايت، اكنون سوار شو و به سمت دشمن برو و به آنان بگو: چه كار داريد و چه مىخواهيد؟ و از آنان بپرس، چه چيز سبب شده بدينجا بياييد؟
عباس عليه السّلام به اتفاق بيست سوار از جمله زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نزد آنان رفته و آنچه را امام فرموده بود، بدانان ابلاغ كرد، آنها گفتند: از امير فرمان رسيده كه پذيرش حكومت وى را بر شما عرضه كنيم. اگر پذيرا نشديد با شما بجنگيم.
عباس عليه السّلام فرمود: شتاب نكنيد تا من نزد ابو عبد اللّه بازگردم و پيشنهادتان را بر او عرضه نمايم، آنها از حركت ايستادند، عباس عليه السّلام نزد امام برگشت و ماجرا را به اطلاع وى رساند و ياران حضرت در اين فاصله همواره سپاهيان دشمن را پند و موعظه داده و از نبرد با حسين عليه السّلام برحذر مىداشتند.
هنگامى كه عباس عليه السّلام پيشنهاد دشمن را به امام عرضه داشت: امام عليه السّلام بدو فرمود: