پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢١٩ - عبيد الله در راه كوفه
عبيد اللّه در راه كوفه
عبيد اللّه بن زياد روز بعد با دريافت نامه يزيد بن معاويه، به اتفاق مسلم بن عمرو باهلى و شريك بن اعور حارثى و غلامان و خاندانش (از بصره) راهى كوفه شدند[١] و مردم آن سامان در انتظار تشريففرمايى امام حسين عليه السّلام بودند و از آنجا كه قبلا آن بزرگوار را زيارت نكرده بودند و بيشتر آنها با شخصيت امام عليه السّلام آشنايى نداشتند؛ ابن زياد شتابان كوشيد تا پيش از رسيدن امام حسين عليه السّلام خود را به كوفه برساند.
وى غافلگيرانه با نهان ساختن علائم و نشانهاى شخصيت خويش، نقاب بر چهره و عمّامه سياه بر سر، بر مردم كوفه وارد شد و در شهر به حركت درآمد و مردم به وى خوشآمده گفته و سلام مىكردند و با سردادن شعار: اى فرزند رسول خدا! مقدمت مبارك باد، از او استقبال كردند.[٢]
ابن زياد از سرور و شادى مردم ناراحت شد و راه خود را به سرعت به سوى دارالاماره ادامه داد، نعمان فرمانرواى شهر، از اين صحنه مضطرب و پريشان شده و از فراز كاخ عبيد اللّه بن زياد را به گمان اينكه امام عليه السّلام است مخاطب ساخت و گفت: «تو را به خدا سوگند مىدهم از اينجا دور شو، به خدا سوگند! من امانت خويش را به تو نخواهم سپرد و تمايلى به نبرد با تو ندارم.»[٣]
عبيد اللّه سكوت كرد و سخنى نگفت و به دارالاماره نزديك شد، تا اينكه نعمان وى را شناخت و در را برايش گشود و ابن زياد وارد دارالاماره شد و
[١] . اعلام الورى ١/ ٤٣٧.
[٢] . ارشاد ٢/ ٤٣، اعلام الورى ١/ ٤٣٨.
[٣] . ارشاد ٢/ ٤٣، روضة الواعظين/ ١٧٣، مقتل خوارزمى/ ١٩٨، تهذيب التهذيب ٢/ ٣٠٢.