پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٥٨ - فاش ساختن جنايات معاويه
با ستمپيشگان و بدعتگزاران، به مبارزه برخاستند و در راه خدا از نكوهش هيچ نكوهشگرى نمىهراسيدند؟ اين تو بودى كه پس از آنكه با سوگندهاى بزرگ و پيمانهاى محكم، به آنها امان دادى آنان را ظالمانه به شهادت رساندى، در برابر خدا گستاخى كردى و عهد و پيمانش را بىاهميّت تلقى كردى.
آيا تو قاتل عمرو بن حمق خزاعى يار باوفاى رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله آن بنده شايسته خدا كه جسمش در اثر عبادت ضعيف و رنگ رخسارش به زردى گراييده بود، نيستى؟
در صورتى كه به او امان دادى، اماننامهاى كه اگر به آهوان بيابان داده مىشد، از قلّه كوه نزد تو مىآمدند و تسليم مىشدند.
آيا تو نبودى كه ادعا كردى زياد پسر سميّه كه به زنا از غلام ثقيف، زاده شد، فرزند پدرت مىباشد؟ با اينكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «فرزند مربوط به پدر است و زناكار را بايد سنگسار نمود».
تو بودى كه سنّت پيامبر را رها ساختى و بدون هدايتى از ناحيه خدا، از هواى نفست پيروى نمودى و سپس همين زياد را بر مسلمانان مسلّط نمودى تا دست به كشتار آنان بزند و دست و پاى آنها را ببرد و چشمهايشان را از حدقه بيرون آورد و آنان را بر درخت خرما به دار آويزد، گويى تو از اين امت نيستى و آنها از تو نيستند! آيا تو قاتل آن مرد حضرمى نبودى كه زياد درباره او برايت نامه نوشت كه وى از دين و راه و رسم على عليه السّلام پيروى مىكند و تو به او نوشتى هركس را بر دين على يافتيد از دم تيغ بگذرانيد؟ آنها را به قتل رساندى و به فرمان تو آنان را مثله كردند در صورتى كه دين على همان دين پسر عمويش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله است كه تو را در جايى كه اكنون نشستهاى نشاند و اگر آن نبود عزّت و شرف تو و پدرانت نظير گذر زمستان و تابستان، رفتنى بود.
در نامهات گفتهاى: دين خود و امت پيامبر را در نظر بگير و از تفرقه و پراكندگى