پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٨٧ - در دوران عمر بن خطاب
امير مؤمنان با دور انديشى و صبر و بردبارى خالى از ناسپاسى، خشم خود را فروبرد و از حقى كه مربوط به او بود و عمر پس از ابو بكر بدون هيچگونه حق شرعى و برهان و دليل صحيحى، آن را به خود اختصاص داد، چشم پوشيد.
در همه اين رخدادها، امام حسين عليه السّلام شاهد درد و رنج پدر بزرگوار خويش بوده و چگونگى برخورد پدر با اين پيشامدها را نظارهگر بود و مىديد پريشانى و گرفتارى مسلمانان بر دوش پدرش سنگينى مىكند و نگران سرنوشت آنهاست. امام حسين عليه السّلام به ياد مىآورد چگونه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پدر بزرگوارش را بر ديگران ترجيح مىداد و مرحلهاى پس از مرحله ديگر امت را به پيروى از او سفارش مىفرمود، ولى اكنون از مقام و جايگاهش كنار نهاده شده بود و حسين عليه السّلام جز نهان داشتن عواطف و احساسات خويش، قادر بر انجام كارى نبود.
نقل شده: روزى عمر بر فراز منبر سخن مىگفت بىآنكه توجه داشته باشد. حسين عليه السّلام كه (كودكى بيش نبود) از منبر بالا رفت و بر سر عمر فرياد زد و فرمود: از منبر پدر بزرگوارم پايين بيا و بر منبر پدر خودت بالا برو.
عمر [از مشاهده اين صحنه] مات و حيران شد و با تصديق سخنان حسين عليه السّلام به او گفت: راست مىگويى، پدر من منبرى ندارد و او را بغل گرفت و در كنار خود نشانيد و در جستجوى كسى كه اين سخنان را به او ياد داده بود، برآمد و از حسين عليه السّلام پرسيد: چه كسى اين سخنان را به تو آموخته؟ امام حسين عليه السّلام فرمود: به خدا! هيچكس به من ياد نداده.
حق اين بود كه عمر به تصديق لفظى حسين عليه السّلام اكتفا نمىكرد، بلكه اگر راست مىگفت بايد حق او را از فدك بدو بازپس مىداد، و از رسيدن خمس به