پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٥٢ - مبحث ششم در كربلا چه گذشت شب عاشورا
مردم تنها بگذاريد، زيرا آنها تنها در پى منند.»
برادران و فرزندان و برادرزادهگان و فرزندان عبد اللّه بن جعفر، عرضه داشتند: اماما! چرا چنين كنيم؟ براى اينكه پس از شما زنده بمانيم؟ هرگز! خداوند چنين چيزى را براى ما مقدر نكند و در آغاز، برادرش عباس بن امير المؤمنين لب به سخن گشود و سپس جمع ديگرى از او پيروى نموده و نظير سخنان وى را به زبان آوردند.
آنگاه امام عليه السّلام رو به فرزندان عقيل كرد و فرمود: «حسبكم من القتل بصاحبكم مسلم اذهبوا قد اذنت لكم»؛ كشته شدن مسلم براى شما بس است، من به شما رخصت دادم، مىتوانيد برويد.
عرضه داشتند: سبحان اللّه! در اين صورت مردم به ما چه مىگويند و ما در پاسخ آنها چه بگوييم؟ آيا بگوييم ما از مولا و سرور و عموزادهگان خود كه بهترين خويشاوندان ما بودند دست برداشته و در كنار آنها در جنگ شركت نجسته و حتى يك تير و نيزه و شمشير به كار نبرديم و از حال آنان بىخبريم و نمىدانيم چه كردهاند؟ به خدا سوگند! هرگز چنين كارى نخواهيم كرد، بلكه جان و مال و زن و فرزندانمان را فدايت مىكنيم و تا آخرين مرحله در ركابت خواهيم جنگيد، خداوند زندگى پس از تو را نصيب ما نكند.
سپس مسلم بن عوسجه بهپا خاست و عرضه داشت: (اماما!) اكنون كه دشمن، تو را در محاصره قرار داده، دست از تو برداريم؟ با كدام عذر مىتوانيم در اداى حق تو به پيشگاه خدا عرض پوزش بريم، خدا هرگز آن روز را نياورد كه من دست به چنين كارى بزنم، آنقدر با دشمن مىجنگم كه نيزهام را در سينههايشان بشكنم و تا قبضه شمشير در دستم بماند، دمار از روزگارشان بر مىآورم، و اگر سلاحم را در نبرد با آنان از دست دادم، با سنگ به جانشان