ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٩١ - ٣ علم حضورى
٧ . اشراف « من » بر عالم هستى
٧ . اشراف « من » بر عالم هستى ترديدى نيست در اين كه انسانهاى آگاه با تحصيل معارف عاليه ، به نوعى مقام والاى شهود مى رسند كه همه هستى را در ذات خود با علم حضورى در مى يابند . حتى وجود خويشتن را هم به عنوان جزئى از عالم هستى در كل مجموعى در مى يابند .
اولين متفكرى كه دلالت اين جريان را بر فوق طبيعى بودن ( تجريد عالى ) « من انسانى » يعنى شخصيت گوشزد كرده است ، ناصر خسرو قباديانى است . او چنين مى گويد :
< شعر > عقل ما بر آسيا كى پادشا گشتى چنين گر نه عقل مردمى از كل خويش اجزاستى < / شعر > ٨ . شخصيت انسانى
٨ . شخصيت انسانى به اضافه آن عظمتها و استعدادها كه دارد ، از يك حقيقت ديگر برخوردار است كه در برابر تحولات ، ثابت و برقرار است . اگر كسى مرتكب قتل نفس شود و حتى صد سال از كيفر بگريزد ، او قاتل است و دادگاههاى دنيا او را قاتل مى شناسند ، با اين كه ابعاد جسمانى او قطعا بارها تغيير كرده است . و شايد منشأ اصل گرايى شخصيت از همين علت ( عنصر ثابت آن ) سرچشمه مى گيرد .
اين كه شخصيت آدمى در طول عمر در ارتباط با هرگونه حادثه و در ارتكاب هر عمل و گفتن هر سخنى مى خواهد بر اصلى ثابت و پذيرفته شده تكيه كند ، مربوط به همين عنصر ثابت او است . در عين حال كه :
< شعر > هر نفس نو مى شود دنيا و ما بىخبر از نوشدن اندر بقا عمر همچون جوى نونو مى رسد مستمرى مى نمايد در جسد < / شعر > يعنى در عين حالى كه شخصيت انسان در ميان دگرگونىهاى غوطه ور و با آنها در ارتباط است ، هميشه گرايش به ثبات و اصول ثابت دارد .