ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٣٤ - در آن هنگام كه باطل در جامعه جاى پائى براى خود پيدا كند ، همه چيز از قانون واصل خود منحرف مى گردد و سقوط جامعه فرا مى رسد
حقّ طلب مانند حجر بن عدى ، صيفى بن فسيل الشّيبانى ، قبيصة بن ضبيعة العبدى ، محرز بن شهاب المنقرى ، كدام بن حيّان العنزى ، عبد الرّحمن بن الحسّان العنزى در ميان مردم خود كامهء جامعه كه از پيشتازان خود كامه ترى تبعيّت مى كنند ، غريب و بيگانه تلقّى ميشوند و تدريجا مزاحم منافع خود كامگان جلوه مى نمايند و در نتيجه از روى زمين محو ميشوند .
روزگار با چنگال و دندان بر انسانهاى شريف و صاحبان كرامت و حيثيّت حمله مى برد . باطل پس از خاموشى و سكوت نعرهها بر مى آورد و خود نمائى ميكند ، و خود را با اشكال جالب براى مردم مطرح مى نمايد .
مردم براى فسق و فجور هماهنگىها نمايند ، گوئى ضرورت حياتى ايجاب كرده است كه عفّت و حكمت و عدالت و شجاعت و تقوى را كنار بگذارند و زندگى خود را با معاصى و كثافتها بيالايند اين هم يك نتيجهء طبيعى انصراف از راه حقّ و حقيقت است كه همهء نيروهاى مردم را صرف معاصى و كثافتكاريها مى نمايد .
از كسانى كه دين دارند فرار ميكنند ، شگفتا ، بشر در آن موقع كه از سالكان طريق حقّ رويگردان مى شود ، چگونه مى انديشد و چه روئى پيدا مى كند و پاسخ وجدانش را چگونه مى دهد براستى ، چنين اشخاصى چگونه از مشاهدهء عظمتها ناراحت ميشوند و متنفّر مى گردند آرى من هم در دوران گذشته و در آغاز جوانى هر وقت كه مى شنيدم اشخاصى پيدا ميشوند كه از علم و معرفت و صفات حميدهء انسانى و مكارم اخلاق احساس ناراحتى مى كنند ، بهيچ وجه باور نمى كردم و گويندهء چنين سخنى را متّهم مى ساختم ، تا اين كه با مشاهدات روزگار و گذشت ساليان ، با كمال روشنى خفّاش صفتانى را ديدم كه اصلا كارى جز فرار از نور و رقص در تاريكى ندارند ، مخصوصا اگر خرمن خود را آتش زده و خاكستر كرده باشند .
< شعر > ز ان كه هر بدبخت خرمن سوخته مى نخواهد شمع كس افروخته < / شعر > هر چه فرياد بزنى ، التماس كنى كه - < شعر > رو كمالى را بدست آور تو هم كز كمال ديگران نفتى به غم < / شعر >