ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ١٦٤ - استدلالهاى منطقى و انواعى ديگر از استدلالها
انسان شناسى بفريبد و مانند سارتر بگوئيم : انسان تاريخ دارد و نهاد ندارد اين سطحى نگران با اين جمله مى خواهند نهادهاى بسيار متنوّع انسانى را بپوشانند و با اين گونه تلقينات علم نما او را بدست طبيعت و سازندگان قالبهاى دلخواه براى انسانها و تاريخ انتزاع شده از اين امور ، بسپارند و آن قدر انسان را كوچك كنند كه بتوانند ادّعاى انسان شناسى خود را بكرسى بنشانند . خلاصه : واقعيّات و فعّاليّتهاى بسيار متنوّعى در درون انسانها وجود دارد كه هيچ راهى براى استدلال به حقيقت بودن آنها ، جز توصيف خود دارندگان آنها ، نداريم . امير المؤمنين عليه السّلام وضع روحى خود را با اين جمله بيان ميكند كه : ما شككت فى الحقّ مذ أريته ( من هرگز در بارهء حقّ از آن هنگام كه حقّ بمن نشان داده شده است ، شكّ نكردهام . ) حالا در برابر اين ادّعا ، منطق رسمى چكار مى تواند انجام بدهد آيا روش قياسى را پيش بگيرد يا روش رياضى را ، آيا به استقراء و تجربه بپردازد ، يا به تمثيل متمسّك شود آنچه كه مطرح است يك ادّعاى بسيار بسيار با اهمّيّت است ، كه اگر با تكيه به محروميّت اكثر انسانها از اين دريافت والا آنرا انكار كنيم ، دليل سطحنگرى ما است كه واقعيّت را قربانى نادانى خود مى نمائيم . مگر آنانكه براى نخستين بار كشف حقيقتى را ادّعا ميكنند ، مى توانند ادّعاى خود را با استدلالهاى منطق رسمى به ثبوت برسانند اگر كسى در اين مورد اعتراض كند و بگويد كه درست است كه جريان كشف تازهء حقيقت براى مكتشف امرى است شخصى ، ولى پس از آنكه آن حقيقت بروز كرد ، مى توان آنرا در مجراى توصيفها و استدلالهاى منطق رسمى قرار داد ، در پاسخ اين اعتراض مى توان گفت : وقتى كه مدّعاى امير المؤمنين ( ع ) : ( از آن هنگام كه حقّ بمن نشان داده شده است ، هرگز در بارهء حقّ شكّ نكردهام ) را بر كردار و گفتار همهء وضع روانى وى كه بوسيلهء اعمال و گفتارش بروز ميكنند ، تطبيق مى كنيم و مى بينيم : همهء اين امور با مدّعاى او سازگار است ، آيا در اين صورت نمى توانيم مدّعاى مزبور را مستند به دليل منطقى بدانيم اگر اشخاصى پيدا شوند