شرح المنظومة ت حسن زاده آملي - السبزواري، الملا هادي - الصفحة ٥٠ - مقايسه مبادى ما بعد الطبيعى(اصول پيشين متافيزيكى) و اخلاقى(اصول پيشين ارزشى) حاكم بر علوم تجربى بين طبيعى دانان مسلمان و طبيعت شناسان جديد
ندادند و گفتند اساسا فلسفه بايد بر مبانى تجربى بنا شود، و اين را دليل و نشانه برترى و تفاخر فلسفه خود نسبت به فلسفههاى غير تجربى ديگر محسوب مىكردند.
و به طور شتاب انگيزى در پى سبقت جستن به سوى تجربه گرايى از يكديگر برآمدند.
اين جريان كمابيش تا چند قرن ادامه داشت. از عصر رنسانس به بعد معنى واژه علم و علمى بودن به معناى خاص تجربه و تجربى بودن تغيير معنوى يافت و تا كنون ثابت و پا بر جا مانده است. به هر حال در برههاى از تاريخ فلسفه غرب تجربه گرايى مد روز شده بود و ملاك صحت و ارزيابى و استاندارد مكاتب فلسفى به شمار مىرفت و همه تمايل داشتند كه به اين علامت ممهور شوند. حتى متفكرى مانند كارل ماركس (١٨١٨- ١٨٨٣ م) هم با نوشتن كتاب ديالكتيك طبيعت به كمك انگلس سعى نمود كه فلسفه خود را به هر قيمتى كه شده علمى و تجربى جلوه دهد.
با پيدايش رسمى فلسفه علم در قرن نوزدهم،- گر چه برخى از فيلسوفان علم مانند هانس رايشنباخ (١٨٩١- ١٩٥٣ م) اصرار دارند كه تاريخ فلسفه علم را به زمان فيلسوفان شكاك يونان باستان برسانند<![if !supportFootnotes]>[٥٥]<![endif]>- مرز بندى و حدود و روابط ميان دايره علوم تجربى و دايره فلسفه و ما بعد الطبيعه دوباره مطرح گرديد.
فلسفه علم در آغاز بيشتر به فلسفه طبيعى معروف بود و پيرامون ساختار نظريههاى علمى و قوانين تجربى و شرايط اكتشافات علمى بحث مىنمود. اولين سردمداران و طراحان فلسفه علم را مىتوان كسانى مانند جان هرشل (١٧٩٢- ١٨٧١ م) و ويليام هوئل (١٧٩٤- ١٨٦٦ م)<![if !supportFootnotes]>[٥٦]<![endif]> دانست.
آنان در آثار خود به نحو مقايسهاى در باره خصايص معرفت شناختى تجربى و طبيعى با غير آن به تجزيه و تحليل پرداختند. اين مباحث به تدريج توسط فيلسوفان