شرح المنظومة ت حسن زاده آملي - السبزواري، الملا هادي - الصفحة ٣٢ - ج - دوره اوج گيرى و تكامل فلسفه اصيل اسلامى
رسيدند و به علومى كاملا مضبوط، گسترده و قاعدهمند تبديل گشتند. البته در عين حال، هر كدام دچار نوعى كمبود و ضعف ساختارى بودند. همين نقاط ضعف مستمسكى بود براى هر گروه تا آن را وسيله تهاجم به گروه ديگرى قرار دهد.
علم كلام در جريان تحوّل خود، تقريبا پس از خواجه نصير الدين طوسى (٥٩٧- ٦٧٢ ه. ق) به تدريج رنگ فلسفى به خود گرفت و پس از ظهور بزرگانى مانند سعد الدين تفتازانى (٧٢٢- ٧٩٢ ه. ق) و محقق شريف جرجانى (٧٤٠- ٨١٦ ه. ق) از گردونه رقابت با جريانات ديگر خارج و در درون حكمت و فلسفه هضم و مندك شد.
اما سه جريان ديگر، در جهان تشيع، به ويژه ايران، همچنان پر شتاب رو به بسط و تكامل بودند. البته در جهان اسلام آن روز كه اكثريت آن را همانند امروز اهل تسنّن تشكيل مىدادند حكمت مشاء پس از ابن رشد اندلسى (٥٤٠- ٥٩٥ ه. ق) از حركت باز ايستاد و ديگر نتوانست قد علم كند. همين مسئله يكى از دلائل لغزش و موجب انحراف بيشتر مورخان فلسفه اسلامى عرب زبان<![if !supportFootnotes]>[٢٣]<![endif]> و نيز مستشرقين غربى<![if !supportFootnotes]>[٢٤]<![endif]> (به جز هانرى كربن و بعضى ديگر) گشت، تا حيات فلسفه اسلامى را با ابن رشد پايان يافته تلقّى كنند.
سرانجام تاريخ در انتظار كسى بود كه بتواند سردمداران نامدار اين سه جريان علمى قوى، يعنى: ابن سينا، شيخ شهاب الدين سهروردى (٥٤٩- ٥٨٧ ه. ق) و شيخ اكبر محى الدين عربى (٥٦٠- ٦٣٨ ه. ق) را بر سر سفره حكمت متعاليه و در كنار شريعت بنشاند و بين آنان تفاهم و اتحاد برقرار نمايد. حكيمى متأله، فقيهى