شرح المنظومة ت حسن زاده آملي - السبزواري، الملا هادي - الصفحة ٢٢ - بررسى ماهيت فلسفه يونان باستان از ديدگاههاى گوناگون
يونان، تقريبا در تمامى منابع گزارشگران تاريخ فلسفه غرب به كرّات تكرار شده و به كار مىرود آن است كه مىگويند: مطلق گرايى فلسفى مانع رشد و توسعه كيفى و كمى اين علم مىگردد.<![if !supportFootnotes]>[١٤]<![endif]> به عبارت ديگر، قائل به نوعى تلازم منطقى و جبرى بين اين دو (اطلاق گرايى و ايستمندى) هستند و بر همين مبنا، ساختار نظامهاى فلسفى را به دو سيستم بسته و باز تقسيم مىكنند. فلسفههاى مطلقگرا را داراى نظامى بسته و ذاتا نازا، عقيم و ايستا مىدانند و فلسفههاى نسبىگرا را ماهيتا رشد پذير و پويا مىدانند. بنا بر اين هر آنچه در دايره اطلاق قرار گيرد مذموم و كهنه و ارتجاعى است و هر آنچه در دايره نسبيت قرار گيرد محمود و مطلوب است. جان كلام اينجاست و حال بايد ديد كه تا چه حد اين ادعا صحت و ارزش علمى و تاريخى دارد.
ابتدا بايستى به طور فشرده قدرى پيرامون مفهوم دو واژه اطلاق و نسبيت توضيح دهيم: مركز ثقل اين بحث، حول شناخت شناسى دور مىزند. فلسفههايى كه امكان شناخت صحيح را براى بشر ميسّر و ممكن مىدانند و آن را قابل اعتماد مىشمارند و در عين حال خطا پذيرى و سير تكاملى آن را هم انكار نمىكنند مانند فلسفه اسلامى از لحاظ اين تحليلگران، اطلاقگرا محسوب مىشوند.
امّا آن دسته از مكاتب فلسفى كه بشر را هيچگاه قادر به ادراك دقيق و صحيح (يقينى) ندانسته و آن را تاريخمند و غير ثابت و دائم در حال تغيير ماهوى (و نه به سوى كمال) و غير قابل اعتماد مىشمارند نسبىگرا تعريف مىشوند.
البته برخى گمان كردهاند كه اگر اصول ثابتى بر فلسفهاى حاكم باشد آن را مطلقگرا مىگويند. عدهاى نيز تصور كردهاند كه اگر نتايج شناخت حاصل از فلسفهاى ثابت تلقى شود، آن را فلسفهاى جزمى مىخوانند. همه اين برداشتها فرع بر آن چيزى است كه ما گفتيم. زيرا تا آن هنگام كه از انسانى كه فاقد قدرت شناخت