شرح المنظومة ت حسن زاده آملي - السبزواري، الملا هادي - الصفحة ١٣٩ - غرر في ذكر الأقوال في حقيقة الجسم الطبيعي
خواجه گويد: «من المذاهب المتعلقة بهذا الموضع في الأجسام المؤلفة مذهب ينسب إلى بعض القدماء كذيمقراطيس و غيره و هو قولهم إن الأجسام المشاهدة ليست ببسائط على الإطلاق بل هي إنما متألفة من بسائط صغار متشابهة الطبع في غاية الصلابة و تألف البسائط أنما يكون بالتماس و التجاور فقط و الجسم البسيط الواحد منها لا ينقسم فكا أصلا و ينقسم وهما و مقاديرها في الصغر و الكبر و أشكالها مختلفة. إلخ.
و در حقيقت قول خواجه ملخص از كلام شيخ در شفاء است (ج ١، ص ٢٦ ط ١). آن كه خواجه گفت إن الأجسام المشاهدة، يعنى عناصر خاك و آب و هوا و آتش. و آن كه گفت: متألفة من بسائط صغار، يعنى آن ذرات لا تتجزى. و آن كه گفت تألف البسائط أنما يكون، اين بسائط، همان عناصر چهارگانهاند كه از تماس و تجاور آن بسائط صغار صورت عنصرى مىگيرند و مركبات از آنها تركيب مىشوند.
طايفه ديگر از قائلين به جزء آن اجزاى صغار صلبه را جسم نمىدانند هر چند كه اجسام از آنها حاصل مىشود چون واحد كه عدد نيست و اعداد از آن حاصل مىگردد شيخ بهائى در اول خلاصة الحساب گويد: و الحق أن الواحد ليس بعدد و إن تألّفت منه الأعداد كما أنّ الجوهر الفرد عند مثبتيه ليس بجسم و إن تألفت منه الأجسام. از اين طايفه در اشكال جزء كه ذيمقراطيس و اتباع وى قائل بودهاند، سخنى نقل نشده است. شيخ در اول طبيعيات اشارات قول آنان را نقل كرده است كه اينان قائلند كه اجسام در واقع گسيختهاند نه پيوسته و جدا شدن اجسام از مفاصل و درزهايى است كه اجسام از آن مواضع بأعيانها يعنى مواضع معينه كه مفصل و درز است جدا مىشوند و آن اجزا اجسام نيستند هر چند اجسام از آنها مؤلفند و آن اجزاء به هيچ وجه قابل انقسام نيستند حتى به انقسام وهمى و فرضى.
حدس راقم در عقيدت آنان راجع به جسم نبودن ذرات و تركيب جسم از ذرات اين است كه مثلا در امروز مسلم است كه آب مركب از اكسيژن و هيدروژن است كه هيچ يك آب نيستند اما به تركيب آن دو آب صورت مىيابد.
مطلب قابل اعتنايى كه در اين مقام شايسته ذكر است اين است كه مشاء در رد قائلان به جزء برهانى ندارند و به قول محكمى آن را رد نكردهاند تا جسم را پيوسته بدانند. چنان كه شيخ در فصل اول نمط اول اشارات منتهى كارى كه كرده است اين است كه اجزاى صغار صلبه قابل انقسام وهمى و فرضى مىباشند كه از راه حجب وسط مر طرفين را پيش آمده است. و در فصل دوم آن منتهى كارى كه كرده اين كه جسم مؤلف از اجزاى صغار غير متناهى بوده باشد نادرست است، يعنى غير متناهى بودن اجزاء را نفى نموده است و به همين اندازه سخن در دو فصل ياد شده ناگهان در فصل سوم نتيجه گرفته است كه فقد أوجب النظر إمكان وجود جسم ليس لامتداده مفاصل. و