منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة - هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله - الصفحة ٤٠٦
شده لشكريان او بشهر انبار، و بيقين كه كشته است حسّان بن حسّان بكرى را و زايل نموده سواران شما را از سرحدهاى آنها، و بتحقيق كه رسيد بمن آنكه مردان قبيله داخل شده بر زن مسلمه و بر كافر ذميّه پس بر مىكنده خلخال و دست برنجهاى او را، و گردن بندها و گوشوارههاى آن را، امتناع نتوانسته است آن زن از آن مرد مگر با گريه و زارى و با قسم دادن بقرابت و خويشى.
پس آن قوم بد نهاد بعد از غارت كردن مراجعت نمودهاند در حالتى كه تمام بودهاند در حين مراجعت با غنيمت، نرسيده بمردى از ايشان هيچ زخمى و ريخته نشده او را خونى، پس اگر بميرد مرد مسلمان پس از اين ظلم دلسوز از روى غم و اندوه نباشد بمردن ملامت كرده شده، بلكه هست نزد من بآن لايق گرديده.
اى بسا تعجب اى قوم تعجب كنيد چه تعجبى بخداى لا يزال كه مىميراند دل را، و مىكشد اندوه را از انفاق آن گروه بر باطل خود، و از تفرقه شما از حق خود، پس زشت باد روى شما و حزن باد بر شما هنگامى كه گشتيد هدف تيرانداخته شده، غارت ميكنند بر شما و غارت نمىكنيد و جنگ ميكنند با شما و جنگ نمىنمائيد، و نافرمانى كرده مىشود خدا و شما خوشنود مىباشيد.
پس هرگاه امر ميكنم شما را برفتن سوى دشمنان در ايام تابستان مىگوئيد كه اين شدت گرماست مهلت ده ما را تا سبك شود از ما گرما، و هر وقتى كه امر ميكنم شما را بسير نمودن بطرف خصمان در وقت زمستان مىگوئيد كه اين شدت سرماست ما را بگذار تا برطرف شود از ما سرما.
اين همه عذرها از براى گريختن است از گرما و سرما پس چون بوديد از گرما و سرما مىگريزيد پس شما بخدا سوگند از شمشير گريزانتر هستيد.
اى جماعت شبيه بمردان بحسب شكل و صورت و نيستيد مردان از روى معنى و حقيقت، حلمهاى شما مانند حلمهاى بچگانست، و عقلهاى شما مانند عقلهاى زنان، هر آينه دوست مىداشتم آنكه نمىديدم شما را و نمىشناختم شما را شناختنى كه بخدا سوگند كه كشيده است ندامت و پشيمانى را و متعقّب شده است