شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٢٦ - اول كسى كه در مقابله نص قياس آورد ابليس بود
مولانا در اين داستان با به كار بردن واژه قياس از هر دو معنى مصطلح آن در اصول و منطق استفاده كرده است: قياس منطقى كه در استدلال به كار رود و قياس اصولى كه برابر نصّ است. چنان كه مىدانيم وى قياس منطقى را نزد فيلسوفان تنها راه درست اثبات حقيقت است نمىپذيرد و در مطاوى گفتار خود بارها از آن انتقاد مىكند، و بىارزشتر از قياس عقلانى قياس حسى را مىداند.
داستان به عيادت رفتن كر و ترتيب مقدمات پرسش و پاسخ را پيش خود براى نشان دادن بطلان قياس حسى آورد و سرپيچى شيطان را از سجده آدم و خود را به خاطر نسبت خويش به آتش از وى برتر دانستن نمونهاى از قياس اصولى و اجتهاد برابر نصّ «اسجدوا الآدم». و در پايان براى بهتر روشن كردن مقصود خود كه قياس را ارزشى نيست، باطل بودن اجراى حكم اصل را بر فرع مثل مىزند، و از كنعان پسر نوح و عكرمه پسر ابو جهل سخن به ميان آورد كه اگر چنان قياس را اعتبارى بود و حكم هر اصلى را بر فرعى كه به ظاهر مشابه آن است اجرا توان كردن پس پسر نوح پيامبر شدى و فرزند بو جهل كافر گشتى. اما بزرگى و پيامبرى همچون مال و منال اين جهان نيست كه پسرى آن را از پدر به ارث برد بلكه موهبتى الهى، و بدان كه لايق بود رسد:
|
نسبت از خويشتن كنم چو گهر |
نه چو خاكسترم كز آتش زاد |
|
مسعود سعد سلمان
|
اين قياسات و تحرّى روز ابر |
يا به شب مر قبله را كرده حَبرْ |
|
|
ليك با خورشيد و كعبه پيش رو |
اين قياس و اين تحرّى را مجو |
|
|
كعبه ناديده مكن رو زو متاب |
از قياس اللَّهُ اعْلَم بالصَّواب |
|
|
چون صفيرى بشنوى از مرغ حق |
ظاهرش را ياد گيرى چون سبق |
|
|
و آن گهى از خود قياساتى كنى |
مر خيال محض را ذاتى كنى |
|