شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٦ - دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار دادهاند بىمراد باز گردان
نازنين: (ناز+ نين، پسوند نسبت) دوست داشتنى، گرامى.
تگ: قعر، درون، ژرفا.
هفتم زمين: در روايت است كه زمين هفت است و ميان هر زمين با زمين ديگر پانصد سال راه، و زمين هفتم سقر است و ابليس در سقر است دو دست او به آهن بسته (كنز العمال، ج ٦، ص ١٥٧- ١٥٨).
عاد و ثمود: از قبيلههاى قديم عرب بودهاند كه در قرآن كريم بدانها و عذابى كه بديشان رسيد، اشارت شده است. هود پيمبر قوم عاد بوده است و صالح پيمبر قوم ثمود. سرزمين قوم عاد ميان عدن و حَضْرَموت بوده است و سرزمين ثموديان حِجْر و دومة الجندل (واحهاى ميان حجاز و شام). براى اطلاع بيشتر به تفسير آياتى كه در باره عاد و ثمود نازل شده مراجعه شود و از آن جمله كشف الاسرار و عدة الابرار (ج ٣، ص ٦٦١).
زكى: زود رنجى. لطافت طبع: «آن زيارت كننده كه نازكى اوليا را مىداند و عظمت ايشان را» (فيه ما فيه، ص ١٢٢، به نقل از فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى) خَسف: فرو رفتن، فرو بردن در زمين.
قذف: انداختن سنگ، انداختن.
صاعقه: آذرخش.
نفس ناطقه: نفسى كه تنها انسان آن را دارد. آن چه آدمى را از ديگر جانداران جدا سازد. فصل مميّز انسان از ديگر جانداران. و در اين بيت مقصود از دارنده نفس، پيمبر يا ولى كامل است.
هُش: عقل.
در اين بيتها مولانا موعظت كند كه درست است تو انسانى و شريفترين موجودات، اما بايد حّد خود را بشناسى و پا از گليم خويش بيرون ننهى و گرنه