شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٥ - دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار دادهاند بىمراد باز گردان
سياست كنند و يكى را بر دار كشند تا در ملك و ملكوت كسى ديگر دم مخالفت اين خلافت نيارد زد. آن مغرور سياه گليم را ... به تهمت دزدى بگرفتند و به رسن شقاوت بر بستند» (مرصاد العباد، ص ٨٦)[١] پرچم: موى پيش پيشانى است:
|
به يكى دست مى خالص ايمان نوشند |
به يكى دست دگر پرچم كافر گيرند |
|
(مولوى، به نقل از لغت نامه) پرچم به سوى شهر بردن: موى پيشانى آنان را گرفته كشان كشان گرداندن. شهره ساختن و در آن تلميحى است به آيه «يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيماهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّواصِي وَ الْأَقْدامِ» (رحمن، ٤١).
اين داستان نيز در تثبيت مدعاى پيشين است كه آدمى هيچ گاه نبايد مغرور گردد و مكر شيطان را از ياد ببرد. نيز نبايد طاعت خويش را بزرگ بيند، بلكه اگر طاعتى كرد بايد سپاس خدا را گزارد كه بدو چنين توفيقى داده است. اگر طاعت خود را چيزى به حساب آورد و ياد خدا را از خاطر برد كيفرى همچون كيفر بلعم باعور خواهد ديد.
|
نازنينى تو ولى در حدّ خويش |
اللَّه اللَّه پا منه از حدّ بيش |
|
|
گر زنى بر نازنينتر از خودت |
در تگ هفتم زمين زير آردت |
|
|
قصّه عاد و ثمود از بهر چيست |
تا بدانى كانبيا را نازُكيست |
|
|
اين نشان خسف و قذف و صاعقه |
شد بيان عزّ نفس ناطقه |
|
|
جمله حيوان را پى انسان بكُش |
جمله انسان را بكش از بهر هش |
|
ب ٣٣٠٩- ٣٣٠٥
[١] -يادداشت آقاى دكتر محمد على سجادى