شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩٤ - دعا كردن بلعم باعور كه موسى و قومش را از اين شهر كه حصار دادهاند بىمراد باز گردان
برد، اين داستان را شاهد آورده است.
|
بَلْعَم باعُور را خلق جهان |
سُغْبه شد مانندِ عيسى زمان |
|
|
سجده نآوردند كس را دون او |
صحّت رنجور بود افسونِ او |
|
|
پنجه زد با موسى از كبر و كمال |
آن چنان شد كه شنيدستى تو حال |
|
|
صد هزار ابليس و بلعم در جهان |
همچنين بوده است پيدا و نهان |
|
|
اين دو را مشهور گردانيد اله |
تا كه باشند اين دو بر باقى گواه |
|
|
اين دو دزد آويخت بر دارِ بلند |
ور نه اندر قهر بس دزدان بُدند |
|
|
اين دو را پرچم به سوى شهر برد |
كشتگان قهر را نتوان شمرد |
|
ب ٣٣٠٤- ٣٢٩٨ سُغْبَه: فريفته.
سجده كردن: (علاوه بر معنى مشهور كلمه) فروتنى كردن، تعظيم كردن، ستودن:
|
چو شعر من بخوانى دوست و دشمن |
تو را سجده كند خندان و گريان |
|
ناصر خسرو دون: جز، غير از.
صحت: تندرستى.
افسون: فسون، دم، دميدن، نفس، عزائم: آن چه براى بهبودى بيمار خوانند:
|
بينا و زنده گشت زمين زيرا |
باد صبا فسون مسيحا شد |
|
(ديوان ناصر خسرو، مينوى، محقق، ص ٣٣٩) پنجه زدن: در افتادن، زور آزمايى كردن: «پنجه با شير انداختن و مشت با شمشير زدن كار خردمندان نيست» (گلستان، ص ١٧٨).
بر دار آويختن: مجازاً شهره ساختن، مشهور كردن. «خواستند تا تمهيد قاعده