شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤ - آمدن مهمان پيش يوسف(ع) و تقاضا كردن يوسف از او تحفه و ارمغان
و پژمردگى و خشكيدگى نباشد، چنان كه در جاى ديگر گويد:
|
و آن فضاى خرق اسباب و علل |
هست ارض اللَّه، اى صدر اجل |
|
|
هر زمان مبدل شود چون نقش جان |
نو به نو بيند جهانى در عيان |
|
٢٣٨٢- ٢٣٨١/ ٤ سپس گويد: عرصه اى كه اوليا در آن به سر مىبرند، عرصهاى معنوى و آن جهانى است كه فراخ است و تنگى در آن نيست.
|
حاملى تو مر حواسّت را كنون |
كند و مانده مىشوى و سر نگون |
|
|
چون كه محمولى نه حامل وقت خواب |
ماندگى رفت و شدى بىرنج و تاب |
|
|
چاشنيى دان تو حال خواب را |
پيش محمولىّ حال اوليا |
|
ب ٣١٨٦- ٣١٨٤ حامل: بردارنده، كه چيزى را به پشت بر دارد.
مانده: خسته.
سر نگون: به رو در افتاده.
محمول: آن چه آن را برند.
چاشنى: آن چه براى طعم و مزه در چيزى كنند، از سركه، آب غوره و مانند آن، و در بيت بالا به معنى نمونه آمده است:
|
راحت و رنج از بهشت خلد وز دوزخ |
چاشنيى دان در اين سراى بعاجل |
|
(ديوان ناصر خسرو، مينوى، محقق، ص ١٣٨) در حالت بيدارى، در يافتن چيزها به وسيله حواس موجب خستگى تن مىگردد، و اين خستگى از آن رو دست مىدهد كه تن حامل است و حواس محمول، ليكن در عالم خواب كه حواس ظاهر از كار افتاده است، هر چه انسان در خواب بيند خستگى بدو دست نمىدهد، و در آن حالت، دريافتن چيزها، حواس را به رنج