شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٦ - گفتن پيغامبر
گردد بدان چيزى نتوان نوشت (نهايه).
سر نگون شدن علم: كنايت از واژگون شدن بخت، پايان يافتن دولت، يا عمر، يا اقبال كسان.
چنان كه مىبينيم مولانا در اين بيتها نيز از زبان على (ع) به هماورد خود سخن مىگويد و گفته را بدان جا مىكشاند كه شفقت و مهربانى من (على) تا بدان جاست كه چون پيغمبر به وحى خدا به كشنده من گفت تو روزى گردن على را خواهى زد، او از من خواست تا وى را بكشم مبادا مرتكب چنين كار زشت گردد، من بدو گفتم كه قضاى الهى چنين رفته است تو بايد مرا بكشى و من با قضا كارى نتوانم كرد و چون او اصرار ورزيد من گفتم قلم تقدير بر اين جارى شده است. و تقدير الهى بسا دولتها را كه بر هم زده و بسا علمهاى قدرت را كه سر نگون كرده است.
|
هيچ بغضى نيست در جانم ز تو |
ز آن كه اين را من نمىدانم ز تو |
|
|
آلت حقّى تو فاعل دستِ حق |
چون زنم بر آلت حق طعن و دَق |
|
|
گفت او پس آن قصاص از بهر چيست |
گفت هم از حق و آن سرّ خفى است |
|
|
گر كند بر فعلِ خود او اعتراض |
ز اعتراض خود بروياند رياض |
|
|
اعتراض او را رسد بر فعل خود |
ز آن كه در قهر است و در لطف او احَد |
|
|
اندر اين شهر حوادث مير اوست |
در ممالك مالك تدبير اوست |
|
|
آلت خود را اگر او بشكند |
آن شكسته گشته را نيكو كند |
|
ب ٣٨٥٨- ٣٨٥٢ بغض: كينه.
آلت: ابزار، وسيله.
دق: اعتراض بر سخن كسى: «هيچ آفريده را بر خلاف مجال نطق و دق نه» (ترجمه محاسن اصفهان، به نقل از لغت نامه).
قصاص: كيفر گناهكار برابر گناهى كه كرده، مقابله به مثل در جنايت يا جنحه.