شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩١ - بقيه قصه زيد در جواب رسول
آشنايى به روش داورى كار را چنان مشتبه كند كه خود را در ديده قاضى بىگناه نماياند و قاضى رأى به برائت او دهد و بر عكس بىگناهى نتواند برائت خود را از جرم به اثبات رساند و محكوم گردد. نيز بسا كه متغلبان چيره گردند و پارسايان را زير دست خود سازند كه:
|
خواجه لقمان به ظاهر خواجهوش |
در حقيقت بنده لقمان خواجهاش |
|
|
در جهان باز گونه زين بسى است |
در نظرشان گوهرى كم از خسى است |
|
|
هر بيابان را مفازه نام شد |
نام و رنگى عقلشان را دام شد |
|
|
يك گره را خود معرف جامه است |
در قبا گويند كو از عامه است |
|
|
يك گره را ظاهر سالوس زهد |
نور بايد تا بود جاسوس زهد |
|
١٤٧٥- ١٤٧١/ ٢ در اين جهان كه دستيابى به حقيقت ناممكن است ناچار از پى نشانهها بايد رفت و بسا كه كارها واژگونه شود، عارفان به شبهت بر سردار روند، مجرمان با شيطنت بر كرسى سرورى نشينند. بيابان بىآب و گياه را مفازه گويند كه به معنى رستگارى است و بود كه كسى از روى اين نام به دام افتد. مردى را در رداى علم بينند و در پى او روند حالى كه او را هيچ دانشى نباشد، و مردى در لباس زاهدان در آيد و از زهد چيزى نداند:
|
ديده اين شاهان ز عامّه خوف جان |
كين گُرُه كورند و شاهان بىنشان |
|
|
چون كه حكم اندر كف رندان بود |
لاجرم ذو النّون در زندان بود |
|
١٣٩٣- ١٣٩٢/ ٢
|
بندگى در غيب آمد خوب و گَش |
حفظِ غيب آمد در استعباد خَوش |
|
|
كو كه مدح شاه گويد پيشِ او |
تا كه در غيبت، بود، او شرم رو |
|
ب ٣٦٣٤- ٣٦٣٣