شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٧ - به عيادت رفتن كر بر همسايه رنجور خويش
مبارك قدم است هر جا رود بيمارى را از بين ببرد و با چنين قياسى كه پيش خود نهاده بود نزد بيمار رفت. كر چون نزد بيمار شد پرسيد: چگونهاى؟ بيمار از سختى درد گفت: مردم. چنان كه بسيارى بيماران به هنگام شكوه از درد چنين گويند.
كر به قياسى كه خود كرده بود پنداشت گفته است: «بهام» گفت سپاس خدا را.
بيمار كه از قياس كر آگاه نبود چون پاسخ را شنيد برنجيد و به خود گفت چه جاى سپاس است. پس او دشمن ماست و چون شنيد كه من سخت بيمارم و در آستانه مردن، گويد سپاس كه چنينى. اما كر سخن او را نشنيده بود و از روى قياس خود پاسخ داد. پس پرسيد: چه خوردهاى؟ گفت: زهر! كر به قياس پيشين خود پنداشت گويد فلان آش. گفت: نوشت باد، تندرستى است. بيمار را قهر بيشتر گشت. سپس كر پرسيد: كدام پزشك نزدت آمد؟ بيمار از رنجورى و يا از سر خشم گفت: عزرائيل. كر به قياس خود گفت: مبارك قدم است. كر از پس اين گفتگو گفت سپاس [خدا را] حالا از پيش او بروم.
نيم بيت ٣٣٧٥ در بعض نسخهها چنين است: «شكر كش كردم مراعات اين زمان» و پيداست كه معنى «گردم اين زمان» بر آنان روشن نبوده و مصراع را تغيير دادهاند.
|
خاطر رنجور جويان صد سقط |
تا كه پيغامش كند از هر نمط |
|
|
چون كسى كو خورده باشد آشِ بد |
مىبشوراند دلش تا قى كند |
|
ب ٣٣٧٨- ٣٣٧٧ سَقَط: دشنام، سخن زشت.
نَمَط: گونه، قسم.
بيمار در پى آن بود كه كر را صد دشنام فرستد. چه از شنيدن پاسخهاى وى چون كسى شده بود كه آش بد مزه و ناملايم طبع خورد، دل آشوبى گرفته