پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ٢٦٨ - پيكارى به ياد ماندنى
زمين افتاد و صدا زد: عمو جان! مرا درياب. حسين عليه السّلام چون باز شكارى بر بالين وى حاضر شد و سپس چونان شيرى خشمگين بر دشمن يورش برد و شمشيرى بر دست عمر بن سعيد بن نفيل فرود آورد و آن را از آرنج به پوست آويزان كرد. مرد فريادى برآورد كه لشكريان همه شنيدند و آنگاه حسين عليه السّلام از او فاصله گرفت و سپاه كوفه با حملهاى خواستند وى را نجات دهند كه زير سم ستوران به هلاكت رسيد.
راوى مىگويد: گردوغبار ميدان كه فرونشست، ديدم حسين بالين آن جوان ايستاده و او از شدّت درد، پاى خود را به زمين مىسايد و حسين مىگويد: از رحمت الهى دور باد مردمى كه تو را كشتند و روز رستاخيز جدّت رسول خدا با آنان دشمنى خواهد كرد. و سپس اظهار داشت: به خدا سوگند! بر عمويت چقدر دشوار است كه از او يارى بخواهى و نتواند به تو پاسخ مثبت دهد و يا زمانى كه پاسخ دهد سودى به حالت نبخشد، به خدا سوگند! صداى يارىخواهىات به كسى مىماند كه كشته شدهگانش زياد و يار و يارانش اندك باشند. آنگاه حسين آن جوان را به سينه گرفت و به سمت خيمهها برد، گويى مىبينم كه پاهاى آن نوجوان به زمين كشيده مىشود. امام جنازه وى را به خيمهها آورد و كنار پيكر فرزندش على اكبر و ديگر شهداى اهل بيت قرار داد. پرسيدم صاحب آن جنازه كيست؟ گفتند: وى قاسم بن حسن بن على بن ابى طالب عليه السّلام است.
سپس حسين عليه السّلام مقابل خيمه نشست و فرزند خردسالش عبد اللّه را نزدش آوردند و حضرت او را روى زانوى محبّت خود نشانيد كه ناگاه مردى از بنى اسد با شليك تيرى گلوى او را پاره كرد. حسين خون گلوى آن كودك را برگرفت وقتى دستش پر از خون شد آن را به زمين ريخت و سپس به پيشگاه حضرت حق عرضه داشت: پروردگارا! اگر در دنيا ظفر و پيروزى آسمانىات را از ما