پيشوايان هدايت - حكيم، سيد منذر؛ مترجم عباس جلالي - الصفحة ١٧٠ - مشورت وليد با مروان حكم
ماجرا هريك از آنان، دست به شورش خواهد زد و ايجاد اختلاف مىكند و مردم را به سوى خود فرامىخواند، در اين صورت بيم آن دارم چنان نيرويى را بر ضدّ تو گرد آورند، كه توان مقاومت در برابر آنها را نداشته باشى، جز عبد اللّه بن عمر كه در اين خصوص با كسى سر ستيز ندارد، افزون بر اينكه من به خوبى مىدانم حسين بن على هرگز در جهت بيعت با يزيد، به تو پاسخ مثبت نخواهد داد و اطاعت يزيد را بر خود لازم نمىداند. به خدا سوگند! اگر من جاى تو بودم اجازه نمىدادم يك كلمه سخن بگويد و بدون اعتنا به هر اتفاقى كه رخ مىداد، او را گردن مىزدم[١].
اين سخن بر وليد كه از ديگر اعضاى خاندان بنى اميه با تدبيرتر بود، گران آمد و به مروان گفت: كاش وليد به دنيا نيامده بود و از او يادى نمىشد[٢].
مروان سخن وليد را به استهزاء گرفت و با تمسخر به او گفت: از آنچه به تو گفتم نگران مباش. زيرا خاندان ابو تراب با ما دشمنى ديرينه داشتهاند[٣].
وليد بر او بانگ زد و گفت: مروان! واى بر تو! از اين سخن دست برادر و درباره پسر فاطمه كه باقيمانده نبوت است، به نيكى سخن بگو[٤].
بدين ترتيب، هردو توافق كردند كه امام عليه السّلام را به مجلس خويش فرا خوانده و براى به دست آوردن مواضع حضرت در قبال سلطه حاكم، بيعت يزيد را بر او عرضه كنند.
[١] . حياة الامام الحسين عليه السّلام ٢/ ٢٥.
[٢] . همان ٢/ ٢٥١.
[٣] . همان.
[٤] . همان.