صحيفه امام - الخميني، السيد روح الله - الصفحة ٢٢٨ - ستمگريهاى دوران پهلوى
بين خودتان لمس كرديد كه چه گرفتاريها داشتيد؛ كه بزرگترين گرفتارى، اينكه اجانب بيايند در اينجا، مستشارهاى اجانب بيايند در اينجا، به ما حكومت بكنند! براى يك ارتش، كه بايد مستقل باشد، بايد زير بار هيچ كس نباشد، اين خيلى گران است كه اجنبى بيايد، چند نفر اجنبى از خارج بيايند، و مسلط بر آنها بشوند و حاكم و حكمفرما باشند. و اين بزرگتر [اهانتى] است كه سنگين است بر دوش درجه داران و افسران ما؛ و اين كار را آنها كردند.
براى ما هم همه جور تحميلى كردهاند اينها. مساجد ما، مدارس ما، حوزههاى علمى ما، تمام اينها، تحت نفوذ اينها بود، و اينها نمىگذاشتند كه ما به كار خودمان ادامه بدهيم. من در همين مدرسه فيضيه- كه حوزهاى آن وقت داشتم ...- يك روز آمدم ديدم يك نفر هست! گفتم كه چه شده؟ گفت همه اين طلبهها قبل از آفتاب از ترس پاسبانها فرار كردهاند توى باغات. صبح كه مىشد قبل از آفتاب، اين طلبههاى اهل علم بايد فرار كنند بروند در باغات؛ و شب برگردند توى حجرههايشان! آخر شب برگردند توى حجرههايشان. شما نمىدانيد كه به ما چه گذشت در اين زمانها. ما نمىتوانيم [همه آن را بيان كنيم].
من در مدرسه «دار الشفا» [١] حجره داشتم. رفقاى ما يك عدهاى بودند خوب، آنجا مجتمع مىشدند و مىنشستند و درد دل مىكردند. چند روز كه اين اجتماع بود يك شخصى آمد- كه خدا از او بگذرد- آمد نشست آنجا و گفت كه خوب است كه اينجا اجتماع نكنيد؛ كه ... با ملايمت گفت. رفقا هم با شوخى با او صحبت كردند و رفت. فردا يك نفر كارآگاه آمد ايستاد دم در، گفت كه آقايان اينجا نبايد باشند، اگر باشند چه خواهد شد. كه از فردا ... چند نفر جمعيت، هفت- هشت نفر بود؛ اجتماعى نبود، ما نتوانستيم اين پنج- شش نفر، هفت- هشت نفرى كه بوديم در مدرسه دار الشفا، در آن حجره بمانيم. صبح كه مىشد، يواش مىرفتيم در منزل يكى از آقايان آنجا- يا مثلًا دوره
[١] يكى از مدارس علميه در قم.