پيام قرآن - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧٧ - محتواى روايات غدير
مىگذشت؛ ناگهان دستور توقف از طرف پيامبر صلى الله عليه و آله به همراهان داده شد. مسلمانان با صداى بلند آنهايى را كه در پيشاپيش قافله در حركت بودند به بازگشت دعوت كردند؛ و مهلت دادند تا عقب افتادگان نيز برسند، خورشيد از نصف النهار گذشت، مؤذّن پيامبر صلى الله عليه و آله با صداى اللَّه اكبر مردم را به نماز ظهر دعوت كرد؛ مردم به سرعت آماده نماز مىشدند، امّا هوا به قدرى داغ بود كه بعضى مجبور بودند قسمتى از عباى خود را به زير پا و طرف ديگر آن را به روى سر بيفكنند؛ در غير اين صورت ريگهاى داغ بيابان و اشعه آفتاب پا و سر آنها را ناراحت مىكرد.
نه سايبانى در صحرا به چشم مىخورد و نه سبزه و گياه و درختى؛ جز تعدادى درخت لخت و عريان بيابانى كه با گرما با سر سختى مبارزه مىكردند.
جمعى به همين چند درخت پناه برده بودند؛ پارچهاى بر يكى از اين درختان برهنه افكندند و سايبانى براى پيامبر صلى الله عليه و آله ترتيب دادند؛ ولى بادهاى داغ به زير اين سايبان مىخزيد و گرماى سوزان آفتاب را زير آن پخش مىكرد. نماز ظهر تمام شد.
مسلمانان تصميم داشتند فوراً به خيمههاى كوچكى كه با خود حمل مىكردند پناهنده شوند؛ ولى پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها اطلاع داد كه همه بايد براى شنيدن يك پيام تازه الهى كه در ضمن خطبه مفصلى بيان مىشد خود را آماده كنند. كسانى كه از پيامبر صلى الله عليه و آله فاصله داشتند قيافه ملكوتى او را در لابهلاى جمعيّت نمىتوانستند مشاهده كنند. لذا منبرى از جهاز شتران ترتيب داده شد و پيامبر صلى الله عليه و آله برفراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار بجاآورد و خود را به خدا سپرد؛ سپس مردم را مخاطب ساخت و چنين فرمود:
«من به همين زودى دعوت خدا را اجابت كرده، از ميان شما مىروم. من مسئولم، شما هم مسئوليد. شما درباره من چگونه شهادت مىدهيد؟»
مردم صدا بلند كردند و گفتند: «نَشْهَدُ انَّكَ قَدْبَلَّغْتَ وَ نَصَحْتَ وَجَهَدْتَ فَجَزاكَ اللَّهُ