ترجمه و تفسير نهج البلاغه - علامه جعفری - الصفحة ٢٥٤ - مطلب دوم - راههايى كه دين الهى براى انسانها هموار مى كند ، مجراى اعتدال است
خواهد افكند - < شعر > آتش به دو دست خويش در خرمن خويش من خود زدهام كه را كنم دشمن خويش امروز كه فاش گشته اسرار همه اى واى من و دست من و دامن خويش < / شعر > پس تسليت باين وسيله كه پديدهها ( اعراض ) از بين مى روند و قابل بقاء نيستند ، يك تسليت بيهوده ايست كه در برابر اصل بديهى بقاى شخصيت كار ساز نيست ، مولوى در بارهء بقاى اعراض و تجسم اعمال اندوخته در شخصيت مطالبى دارد كه بسيار جالب است . او مى گويد :
< شعر > گفت شاها بى قنوط عقل نيست گر تو فرمائى عرض را نقل نيست پادشاها جز كه يأس بنده نيست هر عرض كان رفت باز آينده نيست گر نبودى مر عرض را نقل و حشر فعل بودى باطل و اقوال قشر اين عرضها نقل شد لون دگر حشر هر فانى بود كون دگر نقل هر چيزى بود هم لايقش لايق گله بود هم سايقش روز محشر هر عرض را صورتيست صورت هر يك عرض را نوبتيست بنگر اندر خود نه تو بودى عرض جنبش جفتى و جفتى با غرض بنگر اندر خانه و كاشانه ها در مهندس بود چون افسانه ها كان فلان خانه كه ما ديديم خوش بود موزون صفه و سقف درش از مهندس آن عرض و انديشه ها آلت آورد و درخت از بيشه ها چيست اصل و مايهء هر بيشه اى جز خيال و جز عرض و انديشه اى جمله اجزاى جهان را بى غرض در نگر حاصل نشد جز از عرض اول فكر آخر آمد در عمل بنيت عالم چنان دان از ازل < / شعر > ١٢ - و من لا ينفعه حاضر لبّه ، فعازبه عنه أعجز ، و غائبه أعوز ( و هر كسى كه عقل فعلى و حاضر او نتواند سودى بحال او داشته باشد ، عقلى كه از او دور و غائب است از سود بخشى براى او ناتوانتر خواهد بود )